این متن را تازه خواندم. یعنی تازه پیدا کردم. قشنگ بود. و هست البته. مخصوصا خط آخر.

 

پديده‌ي احمدي‌نژاد

 

احمدي‌نژاد پديده‌ي غريب و همهنگام آشنايي است. رفتار او در چشم بسيار کسان يادآور برخورد خشن و توهين‌آميز يک جوانک بسيجي تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمي است که چنان تحقير مي‌شوند که ديگر جهان را نمي‌فهمند. شان اجتماعي‌شان، ارج فرهنگي‌شان و منش و سليقه‌ي‌شان لگدکوب مي‌شود، به زندگي خصوصي‌شان تجاوز مي‌شود، و دستگاه تبليغاتي مدام از در و ديوار جار مي‌زند که بايد شکرگزار باشند که در کشورشان اين «معجزه‌ي هزاره‌ي سوم» رخ داده است. احمدي‌نژاد حاشيه را بسيج مي‌کند تا مرکز قدرت را تقويت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشين خود مي‌دواند و آنان مي‌دوند، در حالي که به عابران ديگر تنه مي‌زنند و هياهو و گرد و خاک مي‌کنند. محمود احمدي‌نژاد از تبار آن سلاطيني است که مدام در حال جهاد بوده‌اند. او خزانه‌ي مرکز را تهي مي‌کند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقه‌ي ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندساني که در ابتداي حکومت اسلامي در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگي کنند و معجزه‌ي پيوند ايمان و تکنيک را به نمايش بگذارند. در ابتدا تکنيک در خدمت ايمان بود. در مورد احمدي‌نژاد، ايمان خود امري تکنيکي است. او رمالي است که داکتر-مهندس شده است.. در ذهن او جن و اتوم، معجزه و سانتريفوژ، معراج و موشک در کنار هم رديف شده‌اند. احمدي‌نژاد به همه درس مي‌دهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندي هم درس دين مي‌دهد. پيش لوطي هم عنتربازي مي‌کند.

احمدي‌نژاد ترکيبي از رذالت و ساده‌لوحي است. او مجموعه‌اي از بدترين خصلت‌هاي فرهنگي ما را در خود جمع کرده، به اين جهت بسي خودماني جلوه مي‌کند: دروغ مي‌گويد و اي بسا صادقانه. غلو مي‌کند، زرنگ است و تصور مي‌کند هر جا کم آوردي، مي‌تواني از زرنگي‌ات مايه بگذاري و جبران کني. در وجود همه‌ي ما قدري احمدي‌نژاد وجود دارد و درست اين آن بخشي است که وقتي با آزردگي از عقب‌ماند‌گي‌مان حرف مي‌زنيم، از آن ابراز نفرت مي‌کنيم. اما آن هنگام نيز که لاف مي‌زنيم و خودشيفته‌ايم، باز اين وجه احمدي‌نژادي وجود ماست که نمود مي‌يابد. احمدي‌نژاد تحقير شد‌ه‌اي است که خود تحقير مي‌کند. سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرت اش که مي‌نگرد، مي‌پندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.

احمدي‌نژاد نماينده‌ي سنتي است جهش‌کرده به مدرنيت. او مظهر عقب‌ماندگي مدرن ما و مدرنيت عقب‌مانده‌ي ماست. او اعلام ورشکستگي فرهنگ است.

احمدي‌نژاد نشان فقدان جديت ماست. آن زمان که در قم گفت، هاله‌ي نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام اين حجت را جدي گيرند، عمامه بر زمين کوبند، سينه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکه‌اي به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستيابي به انرژي هسته‌اي در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مكتب ‌ها و دانشگاه‌ها تعطيل مي‌شدند، حق بود بر سر در آموزش و پرورش مي‌نوشتند «اين خراب‌شده تا اطلاع ثانوي تعطيل است» و آموزگاران از شرم رو نهان مي‌کردند.

احمدي‌نژاد از ماست. طرفداران او نيز همولايتي‌هاي ما هستند. ميان احمدي‌نژاد با گروهي از رهبران اپوزيسيون فرق چنداني نيست. در روشنفکري ايراني هم نوعي احمدي‌نژاديسم وجود دارد، آن جايي که ياوه مي‌گويد و در عين غير جدي بودن، سخت جدي مي‌شود. در وجود چپ افراطي ايران، از ديرباز احمدي‌نژادي رخنه کرده است منهاي مذهب، يا با مذهبي که گفتار و مناسک ديگري دارد. افسران لوس‌آنجلس همگي مقداري احمدي‌نژاد در درون خود دارند.

احمدي‌نژاد نشان‌دهنده‌ي جنبه‌ي «مردمي» جمهوري اسلامي ايران است، جنبه‌اي که اکثر منتقدان آن نمي‌بينند، زيرا هنوز از انتقاد از دولت به انتقاد از جامعه نرسيده‌اند و از همدستي‌ها و همسويي‌هاي دولت و جامعه غافل‌اند. اکنون همه چيز با تقلب و کودتا توضيح داده مي‌شود. تقلبي صورت گرفته، که ابعاد آن را نمي‌دانيم. براي اين که نيروي پوپوليسم فاشيستي ديني را ناديده نگيريم، لازم است همه‌ي تحليل‌ها را بر تقلب و کودتا بنا نکنيم. رای احمدي‌نژاد يک ميليون هم باشد، بايستي ريشه‌ي اجتماعي فاشيسم ديني را جدي بگيريم

                                                                       




الان نوشت: آقا به جان خودم این مقاله را یک نفر ریخت روی فلشم. منبع نداشت. قابل توجه ی سید عزیز

                                                                                                سلام



کمی فکر می کنم پس کمی هستم

به شکل خلاصه و مفیدی چند روز است که به شکم سید حسن نصرالله فکر می کنم. به بچه ی ۵۰ سانتیه آدامس فروش سر چهار راه پارک معلم. به مکاتب سیاسی مختلفی که یک جوری به این جا شبیهن. البته نه کامل. یه کوچولو از دموکراسی. کمی از نازیسم. کلی فاشیسم. و البته تئوکراسی. این آخری یعنی یزدان سالاری. یعنی حکومت کسی که خودش را نماینده ی خدا یا جانشین خدا می داند. اما رنگش یک دست است. کاملا شکلاتی. همین. هیچ حرفی برای گفتن ندارم. فقط خواستم بلاگفا را امتحان کنم.

 

 

 

                                                                                                                          سلام . . .

به تو فکر می کنم. به عشق. و به . . .

هنوز هم وقتی گذشته را می بینم و آرزوهایی که همیشه فاصله ی بین خواستن ها و داشتن ها بود، پر از درد می شوم. این بار ولی لبریز از درد های زیبا و خوب – خوب!! آری. لغتش دقیقاً همین است: خوب – مثل کوهی که در دل سر سخت ترین سنگ هایش رگه های باریکی از طلا دارد، این درد هم دلیل خرسندی ام می شود. (بی نظم حرف می زنم؟ می دانم. شوق دارم. خیلی. مثل کودکی و روز خرید دوچرخه که ظهرش عصر نمی شد و عصرش زود شب می شد!)

خرسندم غزل.

خرسند از داشته های امروز که خواسته های دیروزم بود و امروز نقطه ی آغازیست برای خواسته های بزرگ تر و زیبا تر فردا. دیروز خواسته ام لمس بود و امروز فهم. دیروز لبخند و امروز قرار و آرام. دیروز پنهانی آمدن و پنهانی دیدن و پنهانی رفتن. و امروز با صلابت آمدن و آزادانه ایستادن و ماندن و ماندن و ماندن و . . .  و دلیل و زحمت همه ی این ها را همان رگه ی دردی می کشد که روزی به اکتشافش خرسند بودم و امروز استخراجش را آرزو می کنم. غزلک همیشه خوب! برای تو. برای فردای تو. و برای روزهایی که ما . . . ما!! . . . (چه قدر این کلمه ی دو حرفی ته زبانم را هم طعم ته زبانت می کند!) آری. برای آن روز کمی حنجره می خواهم تا اسم نازنینت را در وجودم فریاد کنم. آه غزل. غزل خوب. غزل عزیز. چه قدر . . . چه قدر . . . چه قدر خدا حافظه ام را خوب نقاشی کرده است. هر چه می خواهم به همان شکل اولش هست. به همان رنگ. اولین نگاه. اولین سلام. اولین لبخند.  و آن روز . . . پای آن آبشار و آن همه درخت و آن کوه زیبا و آن آبشار زیبا که از زیر روسری آبی آسمانی ات سرازیر شد و من پر از همه ی چیزهای خوب شدم و تو کودکانه لبخند زدی و من در دلم آهسته خدا را شکر کردم و . . . اشک ریختم. و این احساس خوشبختی و خوشوقتی یعنی زندگی کردن و کشف و استخراج یک رگه ی تازه تر و باز راهی دیگر. این بار ولی با تو و در کنار تو. و این در کنار تو بودن یعنی تولد خواسته های بلند تر و نزدیک شدن و یا رسیدن به آن حقیقت واقعیت نایافته ای که در نبودش پر از حسرت و آرزوییم و درد و رنج و زخم و . . . آه غزل. این روزها به تو فکر می کنم، به تو، به عشق و به آزادی که دیریست  در زنجیر تاریخ اسیر است و عمریست در دل شعرها و نطق ها و اندیشه ها سرباز می خواهد و اسیر و شهید.

و تو چه قدر خوبی دخترک مو سیاه!

چه قدر چون دختران زیبا و چون مادران مهربان و چون کودکان معصوم و چون  جنگل وحشی و بکر هستی و . . .  چه قدر این روزها به تو فکر می کنم.  

به تو . . .

به عشق . . .

و به آزادی . . .

که خوب است. آری. لغتش همین است:

خوب!!






                                                                                                                     سلام . . .

برای این چند روز دروغی

دوست داشتم برایت از شاملو می خواندم.

یا از هزار سوراخ مذهب یکی را نشانت می دادم و راه های کودکانه پیش پایت می گذاشتم و کلی می خندیدیم.

یا فاصله ی همیشگی عقل و عشق را چون همیشه ی خودم تکرار می کردم.

از تاریخ می گفتم و قصه های دروغی و دروغ های تکراری.

از خاطراتمان. از دردها و اشک ها. از این همه حرف که مدام می نویسم و می گویم و مدام گوش می دهی.

و من می ترسم

از فردا

از قضاوت فردا

ولی زبانم نمی چرخد. همان حرف های قدیمی را می زنم. که می گفتم و بغض می کردی و بی صدا چشمت سرخ می شد و می گفتی:

تو قول دادی . . .

می دانم

یادم می آید که قول داده بودم. اما . . .

کاش می دانستی چه قدر قبای آزادی برازنده ی قامتت است

 

 

 

 

                                                                                                                       سلام . . .

یک دختر سوم یا شایدم دوم راهنمایی را دیدم

مقنعه ی قهوه ای

مانتوی سیاه

تابستون و گرما و عرق

همه ی اینا به کنار

دخترک غمگین بود و البته قاچاقی لبخند می زد

دیگر زبان آدم هم به فحش نمی رود

 

 

 

                                                                                                                   سلام . . .

وقتی سید با پروفایلم اذیت نکن دیگه

اگر بلد بودم پروفایلم را پست کنم این شکلی می شد: البته کار من نیست. کار یک عدد سید سبز است: سید مجیب خوب

بعد از خوندن این پاراگراف چشماتونو ببندیدو این صحنه ای که براتون تعریف می کنم، در ذهنتون تصویر کنید بعدش ادامه مطلب رو بخونید.

در خطه ی سرسبز (جایی نزدیک دریا اینا)، در یک خونه، یک کرد غیور(البته از این ورژن جدیدا، یعنی بی شلوار کردی های معروف) به نام حسین (که زین پس در این نوشتار(( آق داماد)) نامیده می شود) با کت شلوار خوشتیپ کرده، با یه صورت گل انداخته، موها رو شونه کرده، فکل هارو درست کرده، همراه با پیشانی عرق کرده به همراه اهل بیتشون نشسته اند. این یه طرف قضیه، در طرف دیگر عروس خانوم با یه سینی چایی اومدن دارن پذیرایی می کنن که پدر عروس با قیافه ای جدی رو میکنن به آق داماد و شروع میکنن به پرسیدن سوال ... .

.

.

.

.

پسرم، حسین آقا شما متولد چه سالی هستی؟

آق داماد : 1 فروردین 1301

تحصیلاتون چیه؟

آق داماد : زیر دیپلم

در چه رشته ای؟

آق داماد: زیرگیری از دیپلم

این رشته رو کجا خوندین ؟

آق داماد: پشت ده

محل سکونت کجا می خوای باشه؟ ما بهر حال دوری دخترمونو خیلی نمی تونیم تحمل کنیم

آق داماد: نیکاراگوئه ی سفلی - همون جا که بچه های کوه آلپ بودن.

در آینده دوست دارید چه شغلی داشته باشید؟

آق داماد: من الانم شاغل هستم، ده داری.

محل کارتون؟

آق داماد: جلوی ده.

در این پست وظیفتون چیه ؟

آق داماد: ده داری از داه دور ، یعنی پیام نور ده

اینجاست که مادر عروس خانوم وارد صحبت می شن تا ببینن اوضاع از چه قراره .

حسین آقا علایق هنریتون چیه؟

آق داماد: به موسیقی بوووزلا علاقه وافری دارم. (بوق های جام حهانی اینا)

به چه فیلم هایی توجه بیشتری میکنید و علاقه دارید؟

آق داماد: فیلم های ناجور!!!!!!

چه کتاب هایی می خونید؟

آق داماد: کتاب های ناجور!!!!!

هیکلتون که ماشاالله ماشاالله خیلی خوبه، چه ورزش هایی انجام میدین؟

دو و شنا و اسب سواری و پرش با نیزه و پرش سه گام و والیبال و بسکتبالم آخه شد فوتبال؟

ما خانوادگی پرسپولیسی هستیم شما چطور؟؟

آق داماد دکمه بالای پیراهنشو باز می کنه و در اینجاست که نشون میده لباس پرسپولیسو زیر پیراهن این مجلس  پوشیده.

علایق دیگه ای هم دارید؟

آق داماد: عروس. پدر عروس. مادر عروس. خواهر و برادر عروس. اقوام عروس. اقوام دور عروس. همسایه های عروس. همسایه های اقوام عروس. همسایه های اقوام دور عروس. در یک کلام عروسینا......... غلامم

عروس خانوم دیس میوه ها رو شروع می کنه به چرخوندن تا تنفسی بشه برای راند دوم .

هنوز قاچ اول هندوانه وارد گلوی خشک آق داماد نشده که پدر عروس خانوم، شروع می کنن .

حسین آقا بیشتر از خودت بگو پسر گلم؟

آق داماد، بریده بریده شروع میکنه به گفتن: من گیجم. بی استعداد.

 ریزش موی زیادی هم دارم.

 اشکم دم مشکم است.

 متاهل هستم و سه فرزند دارم. پسر بزرگم لئوناردو در کلمبیا به جرم قاچاق اسلحه بازداشت است. زینب دختر کوچکم در روستای حیدر آباد معلم است. و شاو هم در خیابان سازمان ملل فلافل فروشی دارد. همسرم هم مرا دوست دارد و من هم او را و این همه ی اعتراف هاست .

 

سلام .... .

سید مجیب

 توضیحات: بوووزلا همون بوقای معروف جام جهانیه

فیلم و داستان ناجورم که شوخیه (یعنی شوخی شوخی و تفریحی و جنس خوب زغال-ذغال و اینا)

در ضمن به قول خودم: بلاگفا را خدا آزاد کرد . . . .

 

 

 

                                                                                                                    سلام . . .