یک دختر سوم یا شایدم دوم راهنمایی را دیدم
مقنعه ی قهوه ای
مانتوی سیاه
تابستون و گرما و عرق
همه ی اینا به کنار
دخترک غمگین بود و البته قاچاقی لبخند می زد
دیگر زبان آدم هم به فحش نمی رود
سلام . . .
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 14:48 توسط حسین
|
شاید در حالت عادی بتوان با یک تکه ی بزرگ کیک و یک لیوان نوشابه ی سرد و یک سی دی که پر از فیلم های . . . خوب باشد، شب خوبی را سپری کرد. اما در یک هوای سرد هیچ کدام به درد نمی خورد. در هوای سرد باید نوشت. داغ و تازه. از زخم. از درد. شاید سقف سرد آدم هم به فنا برود. اما ریختن بعضی از عرق ها و خروج بعضی از اوره ها به همه چیز می ارزد. برای گرم شدن می نویسم. البته اگر اسمش نوشتن باشد.