برو کار می کن زرم نزن . . .

 

به نظر من هرموجودی باید کار کند. در واقع باید خیلی کار کند. کارش هم مهم نیست. مهم جان کندن است. ترجیحاً برده وار کار کند. منظورم از برده همان موجود سیاهیست که برای سه وعده غذای گرم و یک جای خواب نود و سه سال در مزارع پنبه کار می کند. البته علمی که به ماجرا نگاه می کنم متأسفانه مسئله ی رنگ یک مقدار زیادی اهمیت خودش را از دست داده است. خواستم بگویم  که یک موجود خوب یک موجود پر کار است. حالا فرقی نمی کند یک عدد روحانی باشد یا یک نفر انسان. به نظر من حتی تراکتور هم موجودیست برای خودش. چون کار می کند. مثل بیل و کلنگ. مثل آلت یک رأس آدم هیز که در چشمانش قرار دارد. کار خوب است. کار خیلی خوب است. به شرط آن که آدم خسته نشود. شب هم قبل از خواب از دیگران بپرسد که آیا کار دیگری مانده یا نه. بعد بخوابد و خواب کار ببیند. خواب روح مادرترزا را ببیند. خواب گاندی و هیتلر و ارشمیدس و سعدی و بتهوون را ببیند و همان جا به روحشان تف کند. چرا که هیچ کدام کار نکردند. البته خدابیامرز هیتلر کلی کار کرد. ولی کار نصفه و نیمه فایده ای ندارد. روی هیتلر تف کم تری بریزد بهتر است. بعد صبح که بیدار شد میخ شارژش را از رخت خواب بکند و برود دوباره به امور بردگی برسد. کرکره را بالا بدهد و بگوید الهی به امید تو و روز از نو و روزی هم دست خداست. البته بهتر است که دست خدا باشد. نه این که خدا دلش بسوزد. حداقل وضعیت روانی اش از این موجودات دو پای کثافت بهتر است. یعنی همان انسانی که موش وار تن به همه چیز می دهد. حالا بعضی وقت ها یک چیزی برای بزک پیدا می شود. اما موش سفید هم اگر زیاد تومان فروش برود چیزی از موش بودنش کم نمی شود. مزیتی که موش دارد این است که ادعایی جز غریزه ندارد. لاف نمی زند. و مهم تر از همه: کار می کند. بدون چشم داشت. بدون خستگی. لحظه ی آخر هم که کارش تمام می شود یک گوشه می میرد. به همین راحتی. به همین مسخرگی.

 

 

                                                                                                                       سلام . . .

آوار . . .

گذشته را که نگاه می کنم گیر می کنم. زیاد. آن قدر که نمی دانم اگر چرتکه بندازم می ارزد که برگردم یا نه.

گذشته پر از حادثه های کوچکیست که آخرینش نگاه های کودکانه ی پرنده ی زخمی و غریبی بود که نه در غربتش آشنا بودم نه در زخمش مرحم.

گذشته را که نگاه می کنم نه جلادوار سر آرزو و رویایی را بریدم نه فرشته وار عطشی را فرونشاندم.

دلم که برای خودم می سوزد می نشینم و گناه همه چیز را به گردن سرنوشت بد سیرت می اندازم و آه می کشم و می گویم کاش سرنوشت عقیم بود و این همه فاصله نمی زایید.

نه. درس نمی گیرم. مومنانه از درد دیگران خبر می گیرم و درد می کشم و فتوای یاری می دهم و زیر آوار همه ی اداعاهایم خفه می شوم و از غم دیگران کم که نمی شود هیچ. اضافه هم می شود.

گذشته را که نگاه می کنم دل چرکین می شوم از خودم. از چشمانم و اعتقادی که خوب بودنش نمی تواند عمل احمقانه اش را خنثی کند.

حالا که همه چیز را نگاه می کنم تنها همین ها را می بینم.

از من همین ها مانده

تلخ و نا تمام

همین




                                                                                                                     سلام . . .