زارت!

 

دلم زلزله می خواهد. یک زلزله ی زیاد ریشتری. دلم خشم خدا می خواهد. دلم می خواهد مشت های گره کرده ی خدا روی سر من و مردم شهر فرود بیاید. دلم می خواهد طومار زمینیان پیچیده شود. آن هم به دست شخص خدا. دلم می خواهد خدا از فاصله ی خودش تا این پایین جفت پا بپرد و همه چیز را له کند. دلم می خواهد تنها چیزی که خلق شود یک ویرانی بی کم و کاست باشد. دلم می خواهد رحمانیت خدا به اندازه ی تمام کاستی هایش باشد. دلم می خواهد همه زیر آوارهایی که خدا پایین ریخته، دفن شوند. حتی کودکی که در گهواره دلواپس "هیچ" است. حتی زنی که مومنانه و دلپذیر مردش را انتظار می کشد و مرد تشنه ی دیدار و بوسه های مستمر است. دلم می خواهد همه بمیرند و آن لحظه که حتی یک نفر هم برای به صدا در آوردن ناقوس مرگ نمانده، خدا، آه! همان خدای لعنتی! روی زمین سجده کند و 9 ماه تمام اشک بریزد و سیل بیافریند تا لاشه های متعفن مردمان را از روی زمین پاک کند. و بعد پشت دستش را داغ کند تا دیگر روی این توپ کثیف، کسی را نفرستد.

آری. دلم زلزله می خواهد. یک پایان مطلق. یک تاریکی جاودان.

 

                                                                                                سلام . . .

تا بوده . . . تا بوده . . . تا بوده . . .

 

یک چیزی شبیه نامه یا شاید هم درد نامه و رنج نامه و از این قبیل خزعبلات نوشته بودم ولی یادم رفت که وارد فلش کنم و بیایم کافینت. (دقیاقاْ به همین سادگی و مسخرگی!)

تنها چیزی که از نامه یادم مانده همان آخرهایش بود که با یک عروسک کوچک که غمگین بود (دلیل غمگین بودنش من بودم) خداحافظی کرده بودم.

این روزها تصمیم گرفتم جز با ذاتم با همه چیز بجنگم.

و یادم باشد که تنهایی و سکوت و تاریکی حتی اگر چیز بدی هم باشد ممکن است تقدیر باشد.

در حال حاضر به صاحب کافینت فکر می کنم. مرد مهربانیست. مودب و کم حرف. دوست داشتم جای او بودم. یا جای زنش. یا بچه اش. البته فکر نکنم بچه داشته باشد. اصولاْ بچه خوب است. نمک زندگیست. ولی فکر کنم دعوا نمک زندگیست! به هر حال هر گهی که نمک زندگیست من دوستش دارم. و از آن جا که نمک . . .

مزخرف کافیست

                

 

                                                                                                                       سلام . . .