بزنید به سلامتی روح تازه در گذشته . . .
از آن جایی که نمیدانم چرا، این جانب حسین. در کمال صحت و سلامت – چه جسمی و چه روانی – اقدام به نوشتن وصیت نامهام میکنم. باشد تمام کسانی که مرا میشناسند و در توانشان است، برای عمل به این وصیت نامه و در جهت شادی و آرامش این بندهی حقیر کوتاهی نورزند.
اگر امکان سوزاندن جسد وجود داشت حتماً انجام بدهید. اگر هم نه لطفاً مرا در جایی معمولی و کم هزینه خاک کنید. به درخت و نهر و سبزه هم فکر نکنید. خواهش می کنم که قبرم نزدیک یک مردهی مذکر باشد که حرف و حدیثی پیش نیاید. البته برای کاهش هزینه اگر امکانش هست از سنگ قبرهای چینی استفاده نشود.
برای مراسم ختم خرج زیادی نکنید، از خرما و خوردنی بزنید و یک سنگ قبر غیر چینی بخرید. یک میز هم تهیه کنید و رویش حلوا و چای و خرما بگذارید. یک اعلامیه هم بالای همان میز بزنید و رویش بنویسید جایگاه مرده خواران. به جز ختم، مراسم دیگری نگیرید. به هیچ عنوان کاغذ چاپ نکنید. اگر پرسیدند بگویید خدا بیامرز راضی به زحمت نبوده. هر کس هم خواست چاپ کند به روح امواتش قسمش بدهید که نکند. اگر افاقه نکرد جان عزیزانش را قسم بدهید. اگر باز هم افاقه نکرد در مرحلهی سوم تمامی موارد یک و دو را به فحش بکشید. اگر باز هم چاره ساز نشد دیگر کاری نکنید. نام برده احتمالاً کس و کاری ندارد. خودم شبها شلوارش را از پایش بیرون میآورم.
ملک و زمینی ندارم. اما اگر در قرعه کشی قهوهی تلخ آپارتمان و یا ماشینی برنده شدم، به نام همسر (هنوز البته ازدواجمان نشده) و بچههایم سند بزنید. (البته تا این لحظه بچهای درست نشده، خواهشاً دست اشباهاتتان را نگیرید و بیاورید و بگویید این بچهی خدابیامرز است و بعد برای اثبات حرفتان سوراخ سنبههای زبان بسته را به خلق الله نشان دهید و تصدیق بگیرید که بله!! تازهیتیم چهقدر به پدرش رفته!). اگر همسرم قبول نکرد، بگویید که روح خدابیامرز آن دنیا زیر یک چیزی در عذاب و فشار است (دیگر توضیح ندهید چه چیزی. خودش میداند)
مقداری پول در یک بانک دارم. به نام خودم است اما حاصل زحمات پدرم است. لطفاً دست نزنید.
یک دوربین دی وی دی هندی کم دست دوم در حد نو دارم و التبه یک لب تاب. همه را بدهید به برادرم. سی دی و فیلم هایم را بدهید به دوستانم. (از خانوادهام استدعا دارم که فیلمها را نگاه نکنند).
در صورت امکان موبایلم را آتش بزنید.
هرکس پولی از من قرض کرده و پس نداده را میبخشم اما اگر خواست بپردازد، در راه خیر خرج شود. دوچرخهام را تعمیر کنید و بدهید به پسرکی که هنوز لذت دوچرخه سواری را تجربه نکرده.
بلندگو و سیستم صوتی را خاموش کنید. صدا بیرون بیاید روحم آزرده میشود. مهم خودمان هستیم که میدانیم مردهام. پس یادآوری نکنید.
ترجیحاً مراسم را مختلط بگیرید تا شاید باعث آشنایی بعضی از عزیران بشود و دعایشان کمکمان کند. هرکس هم اعتراضی داشت بگویید خدابیامرز وصیت کرده روز ختمش بگردیم و فضول پیدا کنیم. البته دوستان خواهشاً گندش را در نیاورند. دوستان شمالی را به شدت پذیرایی کنید. اگر یک دماغ متحرک لباس پوشید و وارد مجلس شد نترسید. او عارف از دوستانم است.
خلاصهی کلام که شاد و آرام باشید و مرا حلال کنید. اگر نگاه هرزهای کردم از هرزگی نبود، از نیاز بود. اگر کمکی نکردم و تکیهگاهی نبودم از کوتاهی قامت بود نه از کوتاهی آرزو. اگر به خشم صحبتی کردم بر خشمگین بودن تعبییر نکنید. خشمم از ناتوانی خودم بوده. اگر دل کسی را شکستم، که میدانم شکستم، التماسش می کنم که حلال کند. اگر به تلخی و سردی سخنی گفتم و مانعی بر راه احساس و آرزوی کسی شدم . . . . حلالم کند.
در پایان به سراغ من اگر آمدید نرم و آهسته نیایید. با خنده و هلهله بیایید. کسی هم اگر حرفی زد، بگویید خدا بیامرز دلش گرفته.
سلام . . .
شاید در حالت عادی بتوان با یک تکه ی بزرگ کیک و یک لیوان نوشابه ی سرد و یک سی دی که پر از فیلم های . . . خوب باشد، شب خوبی را سپری کرد. اما در یک هوای سرد هیچ کدام به درد نمی خورد. در هوای سرد باید نوشت. داغ و تازه. از زخم. از درد. شاید سقف سرد آدم هم به فنا برود. اما ریختن بعضی از عرق ها و خروج بعضی از اوره ها به همه چیز می ارزد. برای گرم شدن می نویسم. البته اگر اسمش نوشتن باشد.