برای این چند روز دروغی
دوست داشتم برایت از شاملو می خواندم.
یا از هزار سوراخ مذهب یکی را نشانت می دادم و راه های کودکانه پیش پایت می گذاشتم و کلی می خندیدیم.
یا فاصله ی همیشگی عقل و عشق را چون همیشه ی خودم تکرار می کردم.
از تاریخ می گفتم و قصه های دروغی و دروغ های تکراری.
از خاطراتمان. از دردها و اشک ها. از این همه حرف که مدام می نویسم و می گویم و مدام گوش می دهی.
و من می ترسم
از فردا
از قضاوت فردا
ولی زبانم نمی چرخد. همان حرف های قدیمی را می زنم. که می گفتم و بغض می کردی و بی صدا چشمت سرخ می شد و می گفتی:
تو قول دادی . . .
می دانم
یادم می آید که قول داده بودم. اما . . .
کاش می دانستی چه قدر قبای آزادی برازنده ی قامتت است
سلام . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 0:16 توسط حسین
|
شاید در حالت عادی بتوان با یک تکه ی بزرگ کیک و یک لیوان نوشابه ی سرد و یک سی دی که پر از فیلم های . . . خوب باشد، شب خوبی را سپری کرد. اما در یک هوای سرد هیچ کدام به درد نمی خورد. در هوای سرد باید نوشت. داغ و تازه. از زخم. از درد. شاید سقف سرد آدم هم به فنا برود. اما ریختن بعضی از عرق ها و خروج بعضی از اوره ها به همه چیز می ارزد. برای گرم شدن می نویسم. البته اگر اسمش نوشتن باشد.