نامه ای از دل این روزها
سلام . . .
کمی گیجم. نمی دانم چرا. شاید مثل همیشه. شاید بیشتر. شاید هم کمتر. نمی دانم. گفتم که: گیجم
گفتی: بنویس. گفتی: برایم بنویس.
چشم نازنین من. چشم دلیل من. چشم بهانه ی همه ی این روزها. می نویسم:
ببخش که کمی با درد و غم و دلتنگی می نویسم ( درست مثل همیشه البته ). و جز دوست داشتنت چیزی برای عرضه ندارم ( باز هم مثل همیشه ).
سهیلای عزیز
خیلی روزهای عزیزیست. سخت است و پر درد و پر رنج. اما عزیز است و بزرگ و محترم. چیزی شبیه زندگی. آن هم یک زندگی درست ( یا همان درست زندگی کردن ) با تمام زخم هایش.
اندازه ی یک دنیا یا شاید کمی بیشتر حرف دارم. حرف هایی که جز به معشوقه ای پاک نمی توان گفتش. جز به تو: به خالق زیباترین خاطراتم. به معمار عظیم ترین لذت های درونِ همیشه در رنجم. ولی تنها مشکلم این است که هنوز نمی دانم از کجا باید شروع کنم. بدی ام این است که در فکر کردن هم نامنظم می شوم. همه چیز را با هم می بینم. بعضی چیزها را دیر و بعضی ها را هم زود می بینم و غصه اش را می خورم. غصه ی قصه هایی را می خورم که هنوز نوشته نشده اند و رنجور زخم هایی می شوم که هنوز برنداشته ام.
چاره ایی نیست. بهتر است حالا که توانش را دارم به اکنونم زنده باشم و غنیمت شمار این لحظه باشم. خصوصاً این دمی که به نوشتن برای تو می گذرد. برای تو سهیلا. برای زیباترین دلیلی که می توان برایش سطری نوشت و برگی سیاه کرد. برای مهربان ترین دست ها. برای امن ترین آغوش. برای قلبِ نازنینی که عشق را می فهمد. برای تو سهیلا. برای تو.
سهیلا تو عشق را فهمیدی. شاید دیرتر از من. اما بی شک بهتر و کامل تر از من. ایمان دارم که بهتر از من فهمیدی اش. و این زیبایی را که سال ها افلاطونی اش می دانستم، از عمق جانت بیرون کشیدی و چون بذری جادویی بر تار و پود این روزهای خاکستری پاشیدی تا عاشقانه زیستن را نه برای عاشق شدن، که برای عاشق تر شدن و عاشقانه تر زیستن، تجربه کنیم. واین تنفس در آغوش تو بود که عاشق شدن، – که روزی غایت همه ی خوبی ها می دیدمش – جایش را به عاشق ماندن بدهد.
تو عشق را چشیدی و چشاندی. فهمیدی و فهماندی. و حالا، یا شاید کمی بعد تر، به تجربه ی تحمل دردش هم نایل شوی.
درد عشق. درد غریبیست سهیلا. درد غریبیست. و این درد هم چون خود عشق به یک منزل نمی ماند و هر لحظه به لحظه ای دیگر بسط می یابد و بر تمام وجودت احاطه پیدا می کند. دردی شاد و البته بایسته.
می دانی چه می گویم. می فهمی. همیشه فهمیده ای چه خواستم بگویم. مگر می شود ندانی؟ تو نگاه هایم را ترجمه کرده ایی. فهمیدن این چند جمله که دیگر چیزی نیست.
این عشق درد پرورم کرده سهیلا. عشق تو. احساسی که از عمق وجودت جرعه جرعه بر مستی قدم هایم، تا فهمیدن درد های تازه می افزاید. این عشق تو بود که آغازم کرد. دلیلم بود و مسیرم شد. هوایم شد و هوایی ام کرد. شعرم شد و شعورم بخشید. و حالا این عشق توست که بینایی ام را به آن سوی روزمرگی ها برده و حجاب هر عقل معاشی را می درد و پس هر زخمی، تیغ پلیدِ ظالمی پلید را می بیند و دلم را پر می کند از تمام این دردها و زخم ها و تازیانه ها و زخم ها و زخم ها و زخم ها و . . .
روز و شبم به اندیشه و رویای تو آمیخته شده است. اما این ظرافتی که عشق خالقش شده، دستم را می گیرد و شهرِ ظلمت زده ی به تاراج رفته ام را چون کودکی در آستانه ی مرگ بر من می نماید. و با زاری می گوید که این روزهای تاریک و شب های آلوده را مرهمی می باید. مرا آماج سئوال می کند و انبوهی از چراهای تلخ و بی پاسخ بر شانه هایم آوار می شود.
چه قدر سخت شده زیستن در این هوا. در این ماتمکده. در این خیابانی که خالق ترس شده و بر عرضه ی مدام فقر، فخر هم می فروشد.
سهیلای من. نازنین من. مادر این عشق، روح عصیان گریست که روزمرگی را پس زد و باده به دست، قدم در کوره راهی گذاشت که رسیدن به سر منزل مقصودش به همان اندازه هدف است، که پیروی از ارثیه ی مادر: عصیان گری
ما اگر این جاییم و شاد و مغرور از این عشق، دلیلش روح عصیان گر و آرمان خواهیست که در بطن ذهن و قلب و اندیشه مان نهفته است. آرمانی که شادی می خواهد و زمین. زمینی برای قدم برداشتنی بی ترس و بی شک.
ما برای عشقمان جنگیدیم. این را تو بهتر می دانی سهیلا. جنگیدیم نه برای این که جنگ جو بودیم و جنگ خواه. جنگیدیم چون چاره ای جز جنگ نبود. حالا عصیانگری و جنگ جویی در روحمان حلول کرده. و چون خود عشق دلیلی برای منزل گزیدن نمی بیند و تا همیشه عاشق تر شدن را بهانه می کند و از ما هم همین را می خواهد که پا به پایش پیش برویم. می بینی سهیلا؟ می بینی عشقی که روزی به نسیمی بیمار می شد چه قوی شده؟ دستمان را می گیرد و می خواهد که جنگیدن را از او بیاموزیم. یا شاید بیشتر. شاید می خواهد امانمان بدهد. این حقیقت عشق است. این نهایت عشق است و التبه رسالتش.
عشق می بیند. عشق حساس و رنجور است. ظلم را می بیند. جنازه ی برادران سینه دریده و خواهران بکارت باخته را می بیند. ظالم را می شناسد و می شناساند. ما هم اگر می بینم به لطف این روحیست که به سوهان عشق صیقلش دادیم.
آن جایی غزلکم؟
هستی؟
می شنوی؟
می خوانی؟
می دانی چه می گویم.
می دانی که شرافت ما و عشقمان به باج دادن می پژمرد و می میرد. می دانی که سکوت حتی به بهانه ی ماندن، دور از رسومیست که عشق خالقش بود. می دانی که سه شرط اول عشق، رفتن و رفتن و رفتن است. و سکون دشمنیست در خدمت مرداب های چند هزار ساله ای که به بهای زنده ماندن، حنجره ها را فروخته اند. و ما که مستعدیم برای زندگی کردن و فریاد کشیدن. و لایقیم برای خندیدن و شاد بودن.(خواسته ی زیادی نیست هر چند هزینه اش را سایه نشینانی چون ما بالا برده اند)
سهیلا! در رگ های اندیشه مان، خون آزادی و آزادی خواهی جاریست نه گنداب ترس و اسارت و اسارت و اسارت.
حرف زیاد است دخترک مو سیاه.
حرف زیاد است.
انتهای راهی که این عشق عصیان گر راهنمایش است، هر چه باشد، مطمئن باش که خواری و خفتی که ضحاکان حاکم برایمان آرزو می کنند نیست.
سهیلای من!
بر خاکِ پاکِ رفتگانی که آزادی و آزاد اندیشی را مقدس می دانند، بلبلانی خوش صدا تا ابد آوازِ رستگاری خواهند خواند. و بر خوابگاهِ متعفنِ خاموشانِ لب دوخته ی رویا فروخته، که دیدن را هم ممنوع می دانند – چرا که آغازیست برای فهمیدن ( همان طور که برای منِ سایه نشین این طور بود )- جانورانی لاشه خوار، هر شب تا صبح و از هر صبح تا شبِ دیگر زوزه خواهند کشید. واین اجاره بهای ماندن در سکوت است و سکون. که ما – من و تو – خواهانش نیستیم.
بگذار عاقلانِ قلب و اندیشه فروش، بر ما طعنه بزنند. بگذار وعده ی زیستنِ فردا را بدهند. بگذار به تازیانه تهدیدمان کنند و زخم های پوستمان را زخم تر کنند. اما ما زیستن را به شرط شادکامی می خواهیم. به شرط آزادی. به شرط زایش هر روزه ی عشقی بزرگ تر و بزرگ تر و بزرگ تر.
به شرط بودنت سهیلا
و به شرط نگاهی که به من می اندازی
در شهری که از بند رسته باشد
شاید در حالت عادی بتوان با یک تکه ی بزرگ کیک و یک لیوان نوشابه ی سرد و یک سی دی که پر از فیلم های . . . خوب باشد، شب خوبی را سپری کرد. اما در یک هوای سرد هیچ کدام به درد نمی خورد. در هوای سرد باید نوشت. داغ و تازه. از زخم. از درد. شاید سقف سرد آدم هم به فنا برود. اما ریختن بعضی از عرق ها و خروج بعضی از اوره ها به همه چیز می ارزد. برای گرم شدن می نویسم. البته اگر اسمش نوشتن باشد.