و خداوند گرد و غبار را آفرید و آن را در چشم و گوش و حلق و بینی ما کرد. اساسی هم کرد!
من در سال های گذشته به دنیا آمدم. و از آن موقع تا همین الان اکسیژن سوزانده ام. برای این که ثابت کنم این سوخت و ساز بی جهت نبوده راهی جز نوشتن گوشه هایی از زندگی به ذهنم نمی رسد.
در آن سال ها اوضاعِ هیچ چیز خوب نبود. اوایلش را یادم نیست. از آن جا به بعدی را که من یادم می آید اواخر جنگ مقدس بود و بوی فقر همه جا را گرفته بود. بوی فقر چیز خیلی خاصّی نیست. اصولاً وقتی جناب عالی میلت می کشد و زورت نمی رسد می گویند بوی فقر می آید. اگر هم تا به حال کسی این چنین نظریه ای را بروز نداده پس من اولین نفر خواهم بود. بگذریم. قرار است زندگی نامه بنویسم. گور پدر فقر. گور پدر نظریه. گور پدر تئوری. بهتر است ادامه ی تولد و محل تولد را شرح بدهم:
همیشه یک اولین باری وجود دارد. و من اولین شهری که دیده گانم را در آن گشودم – گشودن دیده به هیچ عنوان یک کار غیر اخلاقی و زشت نیست – شهرستانی خشک و سرد از یک استان کردنشین در غرب کشور بود. در این شهر اتفاقات زیادی نمی افتاد و از نظر من این بدترین اتفاقیست که ممکن است برای یک شهر کوچک از استانی کرد نشین در غرب کشور حادث شود. یکی از معدود اتفاقاتی که برای این شهر افتاد، این بود که سه روز تمام سرمای بیست و پنج درجه زیر صفر را تحمل کرد و سردترین شهر کشور شد. من این سه روز اول بودن را برای تمام آدم هایی که می شناسم تعریف کرده ام ولی واقعاً قصد و نیّتم را از انجام این کار نمی دانم. جالبش این جاست که مطمئن هستم این خاطره نه تنها برای اطرافیانم، بلکه برای خود شهرمان هم جالب نیست. (جالب است! در هر حال همیشه یک چیز جالب وجود دارد). به علت کوهستانی بودن منطقه ی ما، هیچ گاه غروب را آن طور که باید و شاید ندیدم.
وقتی به دنیا آمدم طبق آخرین تحقیقی که انجام دادم هیچ پاسبانی شاعر نبوده و هر کسی کار خودش را انجام می داده. دقیقاً دو سال تمام شیر خوردم و از این بابت خوش حالم. احساس می کنم هر چهار ستون بدنم کاملاً سالم بی نقص تشریف دارد.
خانه ی ما دارای یک اتاق 12 متری، یک آشپزخانه ی 13 متری، یک سرویس بهداشتی 11 متری (در این یک مورد همیشه جلوی مهمان ها سرمان بالا بود)، یک راهروی 6 متری مابین اتاق، سرویس بهداشتی و آشپزخانه، یک بالکن 12 متری، یک انباری 12 متری و یک حیاط فسقلی 350 متری بود. اولین سئوالی که ذهنم را به خودش مشغول کرد این بود که چرا به جای این دو هکتار!! زمین چند تا اتاق اضافی نداریم؟
البته داشت یادم می رفت، یک دستشویی کوچک در انتهای حیاط هم داشتیم که دارای یک نفر آفتابه ی مسی بود که قضای حاجت را کمی با تعرق در می آمیخت!
اولین باری که احساس کردم قیامت شده سال 68 بود. با خواهرم مشغول نگاه کردن گل ها بودیم که مادرم با جبغ و داد و فریاد (داد: یک جور فریاد امداد طلبانه ی متافیزیکی) و اشک به سویمان دوید و با گریه گفت که امام مرده!! مادرم یک طوری این خبر را داد که مطمئن بود امام را من کشتم و باید جواب این جنایت را پس بدهم. خوشبختانه چند روز بعد فهمیدم امام را من نکشته ام. البته از آن جایی که این مسئله برای پدر و مادرم (که آن وقت ها معتقد به مکتب چادریسم بودند) از درجه ی امنیتی زیادی برخوردار بود، تصمیم گرفتم دنبال فهمیدنِ راز مرگ امام نروم و کلاً بی خیال ماجرا شوم. (این اولین باری بود که حقیقت را فدای مصلحت کردم)
سعی می کنم بقیه ی زندگی ام را هم به رشته ی تحریر در بیاورم
سلام . . .
شاید در حالت عادی بتوان با یک تکه ی بزرگ کیک و یک لیوان نوشابه ی سرد و یک سی دی که پر از فیلم های . . . خوب باشد، شب خوبی را سپری کرد. اما در یک هوای سرد هیچ کدام به درد نمی خورد. در هوای سرد باید نوشت. داغ و تازه. از زخم. از درد. شاید سقف سرد آدم هم به فنا برود. اما ریختن بعضی از عرق ها و خروج بعضی از اوره ها به همه چیز می ارزد. برای گرم شدن می نویسم. البته اگر اسمش نوشتن باشد.