سلام بر پرستوی همیشه زخمیِ تاریخ. سلام بر تو ای آزادی.
چه قدر با آن که ندیدمت دلتنگت شده ام. چه قدر با آن که نچشیدمت دوستت دارم. چه قدر با آن که این همه وقت لگدکوب شده ای، هنوز پر قدر و قیمتی. و چه قدر با آن که این همه دوری، به رنگ محال درنیامده ای.
از همیشه تا هنوز و از امروز تا همیشه ام، مؤمنت می مانم. می دانم که شاید فردا به اولین آزمون سرافکنده و رو سیاه شوم. می دانم نه زورم به زورگویان می رسد نه دستم به بلند همتان و نه قامتم به سقف آرزوهایم. اما پیش از آزمون و پیش از شلاق و تازیانه، دست بر سینه در کنار نامردمان نخواهم بود. پیش از تازیانه، جلادسیرتانِ قاضی پیشه را تکریم نمی کنم. پیش از تازیانه بر حقانیت محتکرِ خدانترسِ خدافروش کلمه ای نخواهم نوشت. پیش از تازیانه سرود حقیر حاکمان زالو صفت را از بر نمی کنم. پیش از تازیانه خود را لحظه ای تنها با خود رها نمی کنم.
تازیانه را که زدند به حکم ضعف و عقل، دیگرگون می شوم. لب از لبم جز به تزئینِ استفراغِ عالمانِ نافهم و عاملانِ کج فهم باز نمی شود. چشمم بر تاراج احساس و امید و آرزو بسته می شود و چرک اندیشان با عمامه های پاکشان را آیت خدا می بیند. دستم بر تشویق ظالمان کار می کند و زبانم بر تکذیب ضحاک صفتی حضرت حاکم می چرخد و پایم در پی نان و معاش و عقل و کفش تازه، در مسیری بی مانع و بی دردسر که به فتوای دین فروشان و خداگریزان، مشروع دانسته شده، می رود.
آری آزادی عزیز. آزادی خوب تر از جان. گه گاه که فارغ از قانون و شرع و خط کشی و ترس و نگاهِ بددلان و بد چشمان، دستان غزل – دخترک سیاه موی قصه ی زندگی ام – را می گیرم، در عمق وجودم حضور گرم و امنت را احساس می کنم.
آه آزادی. حتی رویایت دورم می کند از همه ی چیزهایی که تورا دور می خواهند و محال.
آه آرزوی مشترک. چه قدر با آن که ندیدمت دلتنگت شده ام.