سه سال گذشت . . .

 سه سال زور زدنِ بی ثمر برای نویسنده شدن

سه سال خاطره نوشتن از غزل، از رویای آزادی

سه سال نوشتن از رفت و آمد بین دریا و زاگرس

سه سال مردن و زنده شدن

سه سال قحطی آب البته!

سه سال عاشقی

سه سال تکرار

سه سالِ خوب. سه سالِ بد

سه سالِ سرخ

سه سال اشک و لبخند

سه سال فحش دادن به زمین و زمان

سه سال . . .

سه سال پیر شدن

سه سال شقیقه سفید کردن

سه سال وبلاگ نویسی و وبلاگ نویس نشدن

چیزی جز این نیست

سه سالِ معمولی برای یک آدمِ معمولی با یک وبلاگِ معمولی

همین

نه بیشتر . . .

 

                                                                                                                  سلام . . .

کاشکی دنیا واسه یک شب، واسه یک شب . . . بیا

 

اشک شوق در چشمان همه حلقه بسته بود. خدا را شکر می کردیم. شب های گذشته را که می دیدیم حتی نزدیک بود بندگان خدا را هم شکر کنیم. یکی از اعضای خانواده مشغول سرودن قطعه شعری برای این شب تاریخی بود. یکی دیگر در خلوت برای خودش بشکن می زند. احساس می کردیم عید است. احساس می کردیم انقلاب شده. احساس می کردیم زمان خدابیامرز شده. احساس می کردیم حالا می شود خیلی چیزها را احساس کرد. خیلی چیزها که از اول تابستان نمی توانستیم احساس کنیم.

دیشب شب عجیبی بود. با این که ساعت از ده هم گذشته بود ولی می توانستیم سرمان را بالا بگیریم و به دستشویی برویم. چرا که دیشب آب کمی دیرتر قطع شد. فقط کمی . . .

 

 

 

                                                                                                                       سلام . . .

برای رویای مشترک . . .

 

سلام بر پرستوی همیشه زخمیِ تاریخ. سلام بر تو ای آزادی.

چه قدر با آن که ندیدمت دلتنگت شده ام. چه قدر با آن که نچشیدمت دوستت دارم. چه قدر با آن که این همه وقت لگدکوب شده ای، هنوز پر قدر و قیمتی. و چه قدر با آن که این همه دوری، به رنگ محال درنیامده ای.

از همیشه تا هنوز و از امروز تا همیشه ام، مؤمنت می مانم. می دانم که شاید فردا به اولین آزمون سرافکنده و رو سیاه شوم. می دانم نه زورم به زورگویان می رسد نه دستم به بلند همتان و نه قامتم به سقف آرزوهایم. اما پیش از آزمون و پیش از شلاق و تازیانه، دست بر سینه در کنار نامردمان نخواهم بود. پیش از تازیانه، جلادسیرتانِ قاضی پیشه را تکریم نمی کنم. پیش از تازیانه بر حقانیت محتکرِ خدانترسِ خدافروش کلمه ای نخواهم نوشت. پیش از تازیانه سرود حقیر حاکمان زالو صفت را از بر نمی کنم. پیش از تازیانه خود را لحظه ای تنها با خود رها نمی کنم.

تازیانه را که زدند به حکم ضعف و عقل، دیگرگون می شوم. لب از لبم جز به تزئینِ استفراغِ عالمانِ نافهم و عاملانِ کج فهم باز نمی شود. چشمم بر تاراج احساس و امید و آرزو بسته می شود و چرک اندیشان با عمامه های پاکشان را آیت خدا می بیند. دستم بر تشویق ظالمان کار می کند و زبانم بر تکذیب ضحاک صفتی حضرت حاکم می چرخد و پایم در پی نان و معاش و عقل و کفش تازه، در مسیری بی مانع و بی دردسر که به فتوای دین فروشان و خداگریزان، مشروع دانسته شده، می رود.

آری آزادی عزیز. آزادی خوب تر از جان. گه گاه که فارغ از قانون و شرع و خط کشی و ترس و نگاهِ بددلان و بد چشمان، دستان غزل – دخترک سیاه موی قصه ی زندگی ام – را می گیرم، در عمق وجودم حضور گرم و امنت را احساس می کنم.

آه آزادی. حتی رویایت دورم می کند از همه ی چیزهایی که تورا دور می خواهند و محال.

آه آرزوی مشترک. چه قدر با آن که ندیدمت دلتنگت شده ام.

 

 

                                                                                                                        

 

کیه کیه در می زنه؟ درو با لنگر می زنه. اعصابمونو . . .

 

بچه که بودم، در واقع بچه تر که بودم فکر می کردم یک روز دنیا را نجات می دهم، یا حداقل لینچانی، چیزی می شوم برای خودم. چند سال که گذشت، یک بار توی مدرسه با یک بابایی دعوایم شد. چیزی در حدود سی ثانیه بیش تر طول نکشید، از سه جای بدنم خون چکّه می کرد (البته خوش بختانه هر سه جا مربوط به بالا تنه ام بود. به هر حال از همان کودکی آدم ناموس پرستی بودم). همان روز بود که فهمیدم بهتر است که دور لینچان شدن را خط بکشم. در همان روزها احساس کردم یک ستاره ی کشف نشده ی فوتبال هستم. (به هر حال به جز کانتونا و واکاشیزوما، کم تر فوتبالیستی کنگ فو کار بود) حتی یادم می آید یک بار توی محل هت تریک هم کردم. اما در کارنامه ی سال اول راهنمایی، نمره ی ورزشم پانزده شد! خوش بختانه چند تا درس دیگر را هم پانزده شدم تا این شکست زیاد به چشم نیاید. بزرگ تر که شدم به این نتیجه رسیدم علی رغم همه ی این چیزها، آدمی جالب و دوست داشتنی هستم اما یک بار در جشن تولد یک بنده خدایی، مادر همان بنده ی خدا در یک اقدام شجاعانه اقدام به اولویت بندی و درجه بندی بچه های دوست داشتنی کرد که از میان ده نفر من حتی دهم هم نشدم. یعنی تا شماره ی نه را بیش تر نگفت. راستش الان که به ماجرا نگاه می کنم باز جای شکرش باقیست که طرف فحشی، چیزی به من نداد. وارد دوران طلاییِ پیش دانشگاهی که شدم به خودم گفتم: ببین پسر! درست است که تو فوق العاده نیستی، ولی انصافاً گلابی هم نیستی. چند ماه بعد، آقای دیفرانسیل امتحان گرفت و نمرات همه ی بچه ها تقریباً از چهارده به بالا شد. این که می گویم تقریباً، به این خاطر است که من، یک و بیست و پنج صدم شدم! بله. درست حدس زدید. در همین لحظه به من ثابت شد که گلابی تشریف  دارم. البته این نمره چیزهای دیگری را هم به من ثابت کرد. جالب این جا بود که مادرم همه ی این ها را یک اتفاق می دانست (نگاه مادرم به وضعیت تحصیلی من چیزی شبیه نگاه کفاشیان به اتفاقات فوتبال بود. مثل کسی که در مکتب شوونیسم تحصیل کرده). حالا که به ماجرا نگاه می کنم تمام سعی خودم را می کنم تا مبادا در مورد خودم قضاوتی کنم. نکته ی کثافت ماجرا این جاست که چند ماه پیش احساس کردم آدم خوبی هستم. ولی درست چند هفته بعد . . .

 

 

                                                                                                                       سلام . . .