ترشح های یک فروند بلوغ!
چند وقتیست که مسائل و مشکلات مربوط به بلوغ به شدّت فکرم را درگیر خودش کرده. البته من خودم مدت ها پیش این دوره را پشت سر گذاشتم. یعنی از همان روزهایی که دختر همسایه دیگر با ما هم بازی نمی شد شک کرده بودم که یک چیزهایی در حال عوض شدن است. البته یک مقدار قبل ترش که در دوران ابتدایی با دخترهای همسایه بازی می کردیم (منظورم فوتبال است! سوغات بریتانیا!) متوجه ی یک چیزهایی شده بودم (راستش از وقتی دست چپ و راستم را شناختم مدام متوجه ی این چیزها می شدم!) بگذریم. در هر حال همه ی این دانستنی های نصفه و نیمه به صورت انبوهی از سوالات در ذهنم ماند و من وارد دوران مزخرف راهنمایی شدم و مجبور شدم برای پیدا کردن جواب هایم به دوستانم رجوع کنم. یک روز یکی از دوستانم گفت جواب سوال هایت پیش من است. با عجله مثل هر محقق دیگری از او خواستم که جوابم را بدهد و مرا از این سردرگمی بیرون بیاورد. آقای دوست از داخل کیفش یک عکس بیرون آورد. عکس یک خانوم بود. (البته خودش می گفت خیلی خانوم است!)
در هر حال بعد از یک مقداری کلنجار با خودم و بلوغم یک روز در خانه یک عدد نوار وی اچ اس (فکر کنم فبلم بر باد رفته بود) پیدا کردم. وقتی هیچ کس در خانه نبود قصد کردم که (اصولاً قبل از هر کاری با قصدم همین کار را می کنم. امتحان کنید کار جالبیست) فیلم را ببینم. اما خب پدرم سر رسید و نقشه ام برای کشف زوایای بلوغ نقش بر آب شد. بعد پدرم دستش را بالا برد و محکم روی سرم (شاید هم توی سرم) زد و گفت: خاک بر سرت! برو بشین پای درس هایت! همان لحظه به شکل عجیبی به بلوغم قسم خوردم تا تکلیفم با سوال هایم روشن نشده پای درس هایم نخواهم نشست. بعد از این واقعه به علّت خاک بر سری مدتی درجا زدم و به هیچ کشفی نائل نشدم تا این که معجزه ی عجیبی را لمس کردم. آفرین . . . درست حدس زدید . . . (شوخی کردم درست حدس نزدید!) من آدامس های عکس دار را کشف کردم! این کشف همان تاثیری را روی من داشت که سیب روی انیشتن داشت. فرقش این بود که مسئله ی من خلاف جهت جاذبه بود. جریان آدامس را که با دوستانم در میان گذاشتم اوضاع فرق کرد. هر کسی در آن جمع به تقسیم تجربیاتش می پرداخت. خلاصه اوضاع خیلی آکادمیک پیش می رفت تا این که یکی از دوستان در یک اقدام ناگهانی و مشکوک و البته به شکلی اروپایی اقدام به رونمایی از بلوغش کرد! (بعدها وقتی تاریخ خواندم فهمیدم دلیل شکست سوسیالیسم و برتری لیبرالیسم همین شفاف سازی ها و اشتراک سازی های صادقانه اما بی مورد بوده).
به ناچار به کانون گرم خانواده برگشتم. پدرم وقتی متوجه ی بلوغم شد در حالی که پشتش به من بود، رو به سوی غروب کرد و در میان هیاهوی پرستوها و آواز پیرمرد رهگذر در میان ابهامی حزن آلود، با دلی آکنده از تشویش و اضطراب گفت: آدم نباید کاری کند که کور شود! (این جمله اثرگذارترین نصیحتیست که از پدرم شنیدم. علّتش هم این است که فقط یک بار تکرار شد!)
خوش بختانه تجربه ام از گذشته مانع از ورود دوباره به جمع دوستانم شد. بعدها فهمیدم همان دوست اروپایی این بار در بین جمع قصد داشته خودش را کور کند!!
آن دوران گذشت و من هیچ وقت دست از تحقیق و کشف چیزها و فیلم ها و عکس ها و زوایای جدید (زوایای خیلی جدید حتی) بر نداشتم و روزها به بلوغم فکر می کردم و شب ها خوابش را می دیدم و البته . . . و البته هنوز کور نشدم . . .
نکته ی کلفت: سیب بر سر نیوتن خورد. نه انیشتن بدبخت. شرمنده
سلام . . .
شاید در حالت عادی بتوان با یک تکه ی بزرگ کیک و یک لیوان نوشابه ی سرد و یک سی دی که پر از فیلم های . . . خوب باشد، شب خوبی را سپری کرد. اما در یک هوای سرد هیچ کدام به درد نمی خورد. در هوای سرد باید نوشت. داغ و تازه. از زخم. از درد. شاید سقف سرد آدم هم به فنا برود. اما ریختن بعضی از عرق ها و خروج بعضی از اوره ها به همه چیز می ارزد. برای گرم شدن می نویسم. البته اگر اسمش نوشتن باشد.