وقتی مرغ سحر حامله می شود

 

  صبح زود سوار اتوبوس شدم. یعنی تقریباً 21 دلیل علمی برای تاکسی سوار نشدن و یک دلیل ادبی برای پیاده نرفتن داشتم و یک عدد 100 تومانی برای اتوبوس خصوصی شده. جوان پر ریش و سبیلی کنارم نشسته بود و مثل یک جوان بی ریش و سبیل مشغول آدامس خوردن بود (شاید بگویید آدامس را می جوند، ولی به قرآن مجید که آدامس را می خورد. به همین سوی چراغ، حیدرزاده شوم اگر دروغ گفته باشم). مشغول خواندن یک کتاب تاریخی بودم. جوان روی اعصابم قضای حاجت کرده بود. پیاده شدم. تمام اصول 21 گانه برای تاکسی سوار نشدن را فراموش کردم. راننده ی تاکسی پیرمرد ساکتی بود. تمام مسیر هیچی نگفت. حتی یک کلمه. کابوس اتوبوس و جوان و ریش و آدامس تا فراموش شدن فقط چند متر فاصله داشت که آقای راننده ناگهان و البته به شدت و صد البته طولانی آروغ زد!

پیاده شدم. آفتاب تازه طلوع کرده بود. و من به ادامه ی روز فکر می کردم. (فکرای بدی هم می کردم البته)

 

 

                                                                                                                 سلام . . .

زگهواره تا گور مدرک بگیر . . .

به شکل عجیبی به انسان هایی فکر می کنم که در زندگی ام دیده ام و نتوانستم حرف دلم را به آن ها بزنم.

بهتر است از اول شروع کنم (البته منظورم از وسط است):

سال اول دبیرستان که تمام شد به خاطر یک سری مسائل به کرمانشاه آمدیم. در واقع مهاجرت کردیم (اصولاً چند هزار سال است که خلق الله با مهاجرتشان همین کار را می کنند).

تابستان بود. خورشید مثل سگ می تابید و درهای پیشرفت به سرعت در حال بسته شدن بودند و پدر و مادرم تنها کسانی در دنیا بودند که به این مهم علم پیدا کرده بودند. در یکی از همان صبح هایی که آدم ها تصمیم های سرنوشت ساز می گیرند، پدر و مادرم تصمیم گرفتند که مرا به آموزشگاه زبان بفرستند و از آن جایی که به شدّت خانواده دوست هستم، حتی یک کلمه هم در باره تاریخ کثیف استعمار بریتانیا سخنی نراندم و با جناب آقای پدر راهی آموزشگاه شدم.

آدم ها دو دسته اند. یا مدیر آموزشگاه های نکبت و چرک و زاقارت  زبان انگلیسی هستند یا مدیرآموزشگاه های نکبت و چرک و زاقارت زبان انگلیسی نیستند. بگذریم، مدیر با پدرم صحبت می کرد. با نگاهی تهدید آمیز هم از قواعد سخت گیرانه ی آموزشگاه حرف می زد. مثل هر احمق دیگری دوست داشت مایملکش را بهتر و قانونی تر نشان بدهد. سعی کردم سکوت کنم. واقعاً سعی کردم چیزی نگویم تا پدرم ناراحت نشود. مثل روز برایم روشن بود که مردک با سرعت خیلی زیادی مشغول زر زدن است و پدرم هم دچار شعف بود که رسالتش را برای پرت کردن من در مسیر پیشرفت انجام داده است.

کلاس که شروع شد با جانورانی آشنا شدم که به حضرت عباس قسم اسپیلبرگ هم ندیده که از آن ها پارک ژوراسیک بسازد. یک عدد معلم که بدون هیچ شک و تردیدی حرام زاده بود و البته بچه باز (قسمت دوم تنها نکته ی مثبتش بود) کلاس که شروع می شد به مدت سی دقیقه از خودش حرف می زد. درسی نمی داد و سوالی هم نمی پرسید. یک پسر سفید و دراز هم بود که برای جر دادن خشتک اعصابم با من هم مسیر بود. موقع جدایی و خداحافظی هم دست می داد و برای آدم آرزوی موفقیت می کرد! نه. خدای بزرگ خیلی دوست داشتم توی گوشش داد بزنم و بگویم پسره ی دراز بی خاصیت من نمی خواهم موفق باشم. اگر هم باشم احتیاجی به آرزوی توی گراز ندارم. تو الان باید با من قرار فوتبال و فلافل خوردن و سینما و این چیزها را بزاری، نه این که آرزوی موفقیت کنی.

راستش از آن آموزشگاه خیلی چیزهای دیگر هم دارم که بگویم. ولی نمی گویم. فقط به همین نکته بسنده می کنم که من چیزی از زبان انگلیسی نفهمیدم. خب البته به پدر و مادرم چیزی نمی گویم.

 

 

 

                                                                                                                   سلام . . .

.   .   .

 

چهار سال و چند ماه پیش با یک کوله پشتی و دو تا پتو و چند تا لباس و یک مقدار آرزو سوار اتوبوس شدم. مقصد: رشت، گیلان، شمال، دریا و کلی جنگل و سبزه و . . .

حالا چهار سال و چند ماه گذشته . . .

و دلی که تنگ شده . . .

برایم کلی خاطره مانده و . . . . یک مقدار آرزو . . .

 

 

                                                                                                                   سلام . . .