برای دیگران . . .
یادت می آید؟
آهسته و نرم آمدم. با یک دنیا ترس و دلهره. و دست های نازنینت را در سکوت آن روزها فشردم. و خرسند شدم و خرسند شدیم. و بر این غنیمت عظیم، دل بستم و دل بستیم.
اما حالا . . .
اما حالا این کفایت نمی کند. دل هایمان فریاد می خواهد. بلند بلند خندیدن می خواهد و در جمع و البته با جمع رقصیدن و رقصیدن و باز رقصیدن می خواهد.
و این ها آزادی می خواهد. پس بگذار نطفه ی آزادی و آزادی خواهی را در قلب های کوچکمان بکاریم.
هر چند می دانم و می دانیم آنان که به یبوست اندیشه و اسهال کلام گرفتار شده اند به تازیانه ی آن تاریخی که خود بد ساخته اند و تجربه ای که نیندوخته اند، آزارمان می دهند و زخمی ترمان می کنند. مردمکانی که نه خنده را می فهمند نه سکوت را. آنان که در گذشته ی چرکینشان زنده بودند و زندگی نکردند. آنان که نهال زشت جنایت را به ترحم تهوع آورشان زنده نگاه داشتند. همان ها که دیروز آلوده ی تحجر بودند و امروز آلوده ی تکبر. همان ها که فهم را نفهمیده اند و سال هاست به قصد تفهیم ما قلم می گیرند و کاغذ سیاه می کنند و سخن می رانند و در تب سوزنده نسخه می پیچند.
باکی نیست . . .
ما عاشقانه می جنگیم . . .
بدون آن که چون گذشته، مردان ضعیف را به سرخاب مذهب و سفیداب مکتب بزک کرده و به حجله ی آینده روانه کنیم و فردا هم فریاد فرزندان پرسشگرمان به آسمان برسد که وامصیبتا! این داماد نه بکارت دارد و نه لطافت. نه شرعش نماز داشته و نه مکتبش کتاب. اگر کتاب داشته گم شده و اگر نماز داشته قضا شده.
و طبل این همه رسوایی را هم خودش می زند و بر قتل این همه جوانه ی سبز در این دشت سرخ سرود پیروزی می خواند و خود در پستوی متعفن تاریخ، خنده را بر لبان مردمکان چهارپا سیرت جراحی می کند. آنان که گذشته ی نکبت بارشان را از دهان دروغ سازان و مداحان مدح فروش می شنوند و گوسفند وار منفعل می شوند و در خواب می روند و مرده وار صبحی دیگر به اذان بی الله موذنی مشرک از خواب بر می خیزند. و تاریخ دوباره تلخ می خندد و سرد می گرید و باز . . . وامصیبتا . . .
و این جنگیدن، یکسره تاختن بر اجنبی های هم مرز نیست. گاه تاختن بر خودمان است. بر اعماق خودمان که انباشته از آرزوها و زخم ها و درد ها و لبخند هاست.
آری . . .
باکی نیست . . .
ما عاشقانه خواهیم جنگید . . .
سلام . . .
شاید در حالت عادی بتوان با یک تکه ی بزرگ کیک و یک لیوان نوشابه ی سرد و یک سی دی که پر از فیلم های . . . خوب باشد، شب خوبی را سپری کرد. اما در یک هوای سرد هیچ کدام به درد نمی خورد. در هوای سرد باید نوشت. داغ و تازه. از زخم. از درد. شاید سقف سرد آدم هم به فنا برود. اما ریختن بعضی از عرق ها و خروج بعضی از اوره ها به همه چیز می ارزد. برای گرم شدن می نویسم. البته اگر اسمش نوشتن باشد.