من یار مهربانم سندشم همین پایینه

اصولا آدمی که به دوستانش کمک نکند آدم نیست. البته یک دانشمند کولوری می گوید آدمی که آدم نباشد احتمالا آدم نیست. بگذریم. من دوستی دارم که کنکور دارد. کنکور ارشد. برای این که افشاگری نشود اسمش را نمی گویم و برای این که به کنکورش کمک کنم یک مقداری پله پله تا موفقیت را معرفی می کنم بلکه مفید فایده بشود.

پله ی اول: ای عارف! یادت باشد که دو هزار و چهارصد و بیست و نه سال است که مردم کنکور ارشدشان را می دهند و از آن جایی که با کمی ارفاق تو هم جزئی از مردم هستی نباید نگران باشی. فوقش مثل بقیه به . . . اذیت می شوی. پس سعی کن خون سرد باشی.

قدم اول: شنیده ای که می گویند خیلی ها برای کیک و ساندیس کنکور می دهند؟ نه؟ نشیده ای؟ درست است. این جمله مربوط به قدیم بود. چون در حال حاضر هیچ کرگدنی برای کیک و ساندیس کنکور نمی دهد. پس این ذهنیت را . . . (چی؟ ذهنیت؟ عارف؟! حتماً شوخی می کنی) از دماغت بیرون بیاور وخون سرد باش

گام آغازین: با خودت مداد ببر. مداد پاک کن و مدادتراش را بی خیال شوی بهتر است. هر چه کم تر به مستطیل ها گند بزنی رتبه ات خوب تر می شود. با خودت آب سرد ببر. (خب راستش  به علت کمبود نوشیدنی غیر الکلی در کولور فکر نمی کنم عرق سگی مانعی داشته باشد) به هر حال برای خون سردی خوب است.

پله ی نخستین: سعی کن یک دوست و رفیق مذکر برای خودت پیدا کنی. این ربطی به کنکور نداشت. گفتم حالا که گوش هایت مثل گیرنده ی دیجیتال بیرون زده کمی نصیحتت کنم تا در آینده این قدر خون گرم نباشی.

حرکت اول: روزی یک بابایی به مدت 63 شب تمام یقه ی خدا را گرفته بود و التماس می کرد که مرا در قرعه کشی بانک فلان برنده کن. بعد از 63 شب شخص خداوند تبارک و تعالی با زانو صورت طرف را آبستن کرد و با صدای آل پاچینو دم گوشش داد زد که مرتیکه جفنگ تو که هنوز توی آن بانک کوفتی حساب باز نکرده ای

گام نهایی: راستش روایت مستند قبلی را برای آمادگی روحی جناب عالی گفتم تا شرایط مهیا شود. پس وظیفه ی خودم می دانم که گوشزد کنم بعید می دانم شعورت به ثبت نام کنکور رسیده باشد. پس . . .

خون سرد باش عارف

 

 

                                                                                                                            سلام . . .

چگونه قرن ها پیاده برویم و خوشمان هم بیاید؟!

 

بی مقدمه و بی تعارف یک چیزی بگویم. گالیله کرم داشته. باور کنید. حالا قسم نمی خورم. ولی گالیله کرم داشته. یعنی توهم داشته. این توهم – منظورم همان مزخرفیست که در مورد قلقلی بودن زمین می خورد و می گفت – مثل کرم روحش را در انزوا . . . اذیت کرده. بعد نشسته با خودش و . . . جوارح ناموزونش (عطار نیشابوری می گوید همه ی کرموها جوارحی ناموزون دارند) حرف زده و به این نتیجه رسیده که باید کرمش را یک جایی خالی کند. بعد هم از آن جایی که کرم هر جایی بیرون نمی آید، تصمیم گرفت دانشمند شود. در آن سال ها هم چون کلیسا خودش کلی کرم از نوع مرغوب داشته (خیام، عمر، کرم شناسی، بلخ، ص: 35) اعصاب و روانی برای رقابت با یک خط تولید جدید یا حتی شیوه ی تولید جدید که مارکس آن را شیوه ی تولید فئودالی می نامد و در گذار به سرمایه داری یک چیزهایی از خودش بیرون می دهد و روی زمین می ریزد که این چیزها موجودات لزج و بی مهره ای هستند به نام کرم که در روند تکاملی خود در طول چهار میلیون و هفتصد و بیست و پنج هزار و ششصد و نود و یک روز (یعنی دقیقاً تا همین الان) یک مقدار لزج تر شده که آن هم به جهت مهاجرت های صورت گرفته بوده. در هر حال کرم ها مثل پرندگان کرم نداشته اند که بال و البته مقعد خود را لزج کنند تا مثلاً دو تا کوه و سه تا دشت و یک رودخانه آن ورتر لششان را پایین بیاورند و لانه سازی کنند به مدت یک فصل و بعد هم یک مهاجرت دیگر و یک . . . نه خیر. کرم ها جاهایی در خور شأنشان پیدا می کردند. جایی لزج و گرم و مرطوب (کرم های فرمانروا که کرم هایی کهنسال بودند جایی داغ و خیس داشتند). این جاها برای مسافرت های دائمی به آن ها کمک می کرد. آن هم نه مهاجرتی شبیه مهاجرت این پرندگان بخت برگشته. مهاجرت از قرنی به قرن دیگر. از کلیسایی به کلیسای دیگر. از معبدی به معبد دیگر و از مقعدی به مقعد دیگر.

 

منابع:

کرم شناسی، عمر خیام، نیشابور،1132م، نشر بلخ

آسیب شناسی کرم، نیشابوری، عطار، بلخ، 1145م، نشر نیشابور

kermshenasi in the kharej. gholam and hamkaran. 1789

 

 

 

                                                                                                                        سلام . . .

دیر رسیدن بهتر است یا ثروت؟

 

مریضم. نه این که مرض داشته باشم. مریضم. سرماخوردگی. آب ریزش. آب بینی. آب دماغ که اصلاً آب خوبی نیست. از معدود آب هایی است که خوب نیست. بدنم سست شده. بی حال و کرخت. سر درد و سر گیجه. تنم بوی الکل می دهد. فکرم به جایی بند نمی شود. اوضاع هم به هم ریخته اساساً. مشتری می آید و قرص سردرد می خواهد. راننده تاکسی روی داشبوردش نوشته کجایند مردان بی ادعا؟ مدام هم یک چیزهایی از دختری که جلو نشسته است را نگاه می کند. حالش خراب است. البته مریض نیست. چون آب دماغش نمی آید. مرض دارد. سکه به شدّت جفتک می اندازد. تلوزیون آهنگ های دفاع مقدس پخش می کند. مادرم برای پدرم فال می گیرد. نوشته به دختر مورد علاقه ی خود خواهی رسید. پدرم لبخند می زند. هوا سرد شده. آسمان آبش نمی آید. آسمان هم مرض دارد انگار. نمی دانم. زمین و خاک مزخرف و لجنیست. آسمان حق دارد تحریک نشود. دانشگاه می گوید وام گرفته ام و باید پسش بدهم. می گویم نگرفتم. می گوید حق با شماست ولی الان پول را بدهید تا بعداً پسش بدهیم! آب دانشگاه نمی آید. دانشگاه هم مرض دارد. خبر اصغر فرهادی هنوز به صدا و سیما نرسیده. فیلم می بینم. کار که به محبت می رسد در اتاق باز می شود. اوضاع بدیست. مریضم. آب ریزش. آب بینی.

 

 

                                                                                                                           سلام . . .