آبمان قطع شده . . . آبمان را بدهید . . . آبمان را میخواهید چه کار؟

 

به نظر من انسان باید هر از چند گاهی کلاه خودش را قاضی کند. انجام این کار حتی اگر به خودشناسی آدم کمک نکند حداقل از بیکاری بهتر است. کسی چه می داند شاید فردا همان آقای با نمک و دوستانش اعلام کردند که کسانی که کلاه خود و یا حتی دیگر جاهای خودشان را قاضی می کنند جزء شاغلین محسوب می شوند.  فقط یک لحظه تصور کنید در حالی که مشغول پیاده روی هستید یک نفر از شما بپرسد ببخشید شما به چه مشغولید؟ و بعد شما به سرعت قسمت قاضی شده ی خود را (البته با کمال احترام) در معرض دیدش گذاشته و این دستاورد عظیم را به ملّت همیشه در صحنه تبریک بگویید.

بگذریم. در فوائد قاضی کردن داشتم داد سخن می راندم. همین چند روز پیش بود که یک بابایی که اتفاقاً همشهری ما هم بود فقط با 53 ضربه ی چاقو یک عدد دختر را کلّی کشته بود. آن هم روی پل. (به نظر من کشتن یک انسان روی پل آن هم با 53 ضربه کار عجیب و شاق و البته دستاوردیست برای خودش)

چند روز قبل تر از آن، در یک عصر تابستانی در پارک مشغول دراز کشیدن (یک نوع استراحت است. با استعمال دخانیات اشتباه گرفته نشود) بودم که یک رأس بچه ی 5 – 6 ساله مدام از مادرش جدا می شد. خانومِ مادر به بچه اش گفت بیا عزیزم دیر شده. بچه به هیچ عنوان گوشش بدهکار نبود. مادر در یک نطق تاریخی با انگشت اشاره مرا نشان داد و در کمال خونسردی گفت: اگه نیای اون آقاهه سرتو می بره ها!! (این های آخر یک جوری بود. یک لحظه احساس کردم در یکی از سکانس های فیلم تارانتینو بازی می کنم و باید هر چه سریع تر کله ی پسرک را گوش تا گوش ببرم و بالای سرش سیگار بدون فیلتر بکشم و چاقوی خونی ام را با موی بلوند مادرش پاک کنم) بعدش هم بچه ی بی چاره تقریباً مثل یک آدمیزادی که تازه از خطر قصابی رهیده شده باشد سرش را پایین گذاشت و پی مادرش رفت.

دیشب درست در لحظه ای که آقا پلیسه هم بیدار نبود از خواب برخواستم و عزم دستشویی کردم ( عادت دارم قبل از دستشویی عزمش را بکنم). ولی متاسفانه آب قطع بود و کلی ضد حال خوردم. (امیدوارم هیچ وقت این تراژدی را تجربه نکنید)

امروز دو تا جمله ی فوق العاده جالب خواندم. یکی گفته بود که مشکلات به سرعت در حال تمام شدن هستند. یکی دیگر هم که کلی برای خودش آدمیزاد تشریف داشت اعلام کرده بود در کشور نا امنی نداریم.

و درست در همین لحظه بود که احساس کردم باید تا وقتی آقا پلیسه بیدار نشده من جز قاضی کردن اعضایم دست به کاری نزنم.

 

                                                                                                                       سلام . . .

پیشگیری کنیم پیشگیری نکنیم. مسئله این است

 

از آن جایی که یک بابایی (بخوانید یک موجود با نمکی) قرار است به هر خانواده هزار متر زمین بدهد تصمیم گرفتم یک فکر اساسی برای زمینم بکنم.

در درجه ی اول باید سعی کنم بدون این که دچار استرس و فشار شوم، تمام گزینه های موجود را برای ور رفتن با زمینم (به هر حال زمین خودم است و دوست دارم با آن ور بروم) مرور کنم.

گرینه ی اول: زمین برای آپارتمان سازی: فکر خوبیست ولی از آن جایی که قرار است جایی پشت کوه های سر به فلک کشیده ی زاگرس کنار یک سکوت و خلوت ابدی جایی کنار هیچ جا به ما زمین بدهند بهتر است این گزینه را کنسلش کنم تا خدایی نکرده با توجه به این که مهمان ها هر طور شده جایمان را پیدا می کنند، به هجومی همه جانبه دست نزنند و بعد از کلی گرسنگی نسل چند تا از دوستان حیوان را منقرض نکنند.

گزینه ی دوم: زمین برای احداث باغ: به غایت فکر خوب و البته در خور شأنیست اما از آن جایی که در کنار هر باغی مأموری برای اخذ مالیات یا عزیزی در کمین سرقت نشسته (به راستی که کلی با هم توفیر دارند) و صد البته اصولاً مگر مغزمان را احمد خاتمی گاز گرفته که برویم یک باغی مثل باغ خمینی شهر بسازیم و بعدش برادران ارازل بیاند و به صورت هدفمند ما را بین خودشان تقسیم کنند. نهایتاً ترجیح می دهیم از پارک های رو به گسترش و امن شهر برای تفریح و از میوه فروشی های منصف شهر برای خرید استفاده کنیم.

گزینه ی سوم: زمین برای چاه آب: راستش چند تا جمله ی انتقادی برای خدای خوب و مهربون که داده به ما گوش زبون و چند تا عضو جالب دیگر داشتم که ترجیح می دهم چیزی نگویم مبادا بلایی سرمان بیاید.

گزینه ی چهارم: زمین برای قبر: به راستی که تصمیم نیکویست. فکر کردن به آخرت و به مرگ و به دنیای دیگر و البته به درک و به جهنم همیشه توصیه شده اما یک مقداری که بیشتر فکرش را می کنم (همیشه سعی کنید یک مقدار بیشتر فکر کنید) می فهمم که برای بهبود اوضاع برزخ کمی به دعا و فاتحه و از این جور چیزها احتیاج دارم که با توجه به مسافت سیصد کیلومتری بعید می دانم دوستانی که در قید حیات هستند منورمان کنند. مخصوصاً این که اصل دعا به عصر پنج شنبه است که دوستان تا بیایند و بروند کلی از شب می گذرد و شب جمعه ی عزیزان تباه می شود و به جای دو خط دعا سه صفحه نفرین از یک خانواده نصیبمان می شود و حتی ممکن است گناه کاهش جمعیت هم بر گردنمان فشار بیاورد و آخرتمان از چیزی که هست بدتر هم بشود.

 

گزینه برتر: زمین برای ور رفتن: گزینه ی خوبیست! 

املا: ۱۹ - درستش اراذل می باشد

 

                                                                                                                                                                      سلام . . .

به همین سادگی . . . به همین مزخرفی . . .

فکر نمی کنم کار ساده ای باشد. خداحافظی با دوستان و با شهری که چهارسال شهر خودت بوده و قرار است هر بار که برگردی، فقط مثل یک مسافر برگردی. نه بیشتر.

 به اسم که نمی توانم بگویم اما این چند روز همه ی دوستانی که محرم بودند و سند رفاقتشان را اشک امضا کرده بود مدام جلوی چشمانم هستند.

خاطرات بعضی وقت ها آدم را زخمی می کند. حتی خاطره ی شیرین ترین روزها. حتی اگر قدرشان را هم می دانستم این لحظه ی آخر را تاب آوردن و آه نکشیدن کار امکان ناپذیری بود.

از آخرین باری که دل گرفته بودم چیز زیادی نمی گذرد. اصولاً دل گرفتگی یعنی تو دلی داری که غم را، دوری را، غربت را، جدایی را، آرزوهای پرپر شده را می فهمد.

دوست دارم چهره ی همه ی دوستانم آخرین تصویری باشد که می بینم. دوست دارم همه را بغل کنم و با اشک و فریاد دمِ گوش سیاه روزگار داد بزنم و بگویم چهار سال عمر دادم و یک خروار خاطره خریدم.

معامله ی بدی نبود. به زیبایی خاطرات می ارزید و بر افیون فراموشی می چربید.

راستش را که بخواهم بگویم، حال همان کودکی را دارم که برای روز اول مدرسه به هزار ترفند راضی و محیّا شده ولی لحظه ی خداحافظی را تاب نمی آورد و . . .

بغض مادرِ گریه است و دلتنگی مادرِ بغض و دوری، مادرِ دلتنگی. و تقدیر، فاحشه ی باکره ی چند هزار ساله، دورادور لبخندِ لزجش را نمایان می کند و مرا تحویل جاده می دهد و می نشیند و با رطوبت متعفن تنش همه ی جای پاها را می شورد و دفترش را برای نوشتن یک قصه ی دیگر باز می کند.

 

 

                                                                                                                        سلام . . .