کاشکی دنیا واسه یک شب، واسه یک شب . . . بیا
اشک شوق در چشمان همه حلقه بسته بود. خدا را شکر می کردیم. شب های گذشته را که می دیدیم حتی نزدیک بود بندگان خدا را هم شکر کنیم. یکی از اعضای خانواده مشغول سرودن قطعه شعری برای این شب تاریخی بود. یکی دیگر در خلوت برای خودش بشکن می زند. احساس می کردیم عید است. احساس می کردیم انقلاب شده. احساس می کردیم زمان خدابیامرز شده. احساس می کردیم حالا می شود خیلی چیزها را احساس کرد. خیلی چیزها که از اول تابستان نمی توانستیم احساس کنیم.
دیشب شب عجیبی بود. با این که ساعت از ده هم گذشته بود ولی می توانستیم سرمان را بالا بگیریم و به دستشویی برویم. چرا که دیشب آب کمی دیرتر قطع شد. فقط کمی . . .
سلام . . .
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 14:1 توسط حسین
|
شاید در حالت عادی بتوان با یک تکه ی بزرگ کیک و یک لیوان نوشابه ی سرد و یک سی دی که پر از فیلم های . . . خوب باشد، شب خوبی را سپری کرد. اما در یک هوای سرد هیچ کدام به درد نمی خورد. در هوای سرد باید نوشت. داغ و تازه. از زخم. از درد. شاید سقف سرد آدم هم به فنا برود. اما ریختن بعضی از عرق ها و خروج بعضی از اوره ها به همه چیز می ارزد. برای گرم شدن می نویسم. البته اگر اسمش نوشتن باشد.