بچه که بودم، در واقع بچه تر که بودم فکر می کردم یک روز دنیا را نجات می دهم، یا حداقل لینچانی، چیزی می شوم برای خودم. چند سال که گذشت، یک بار توی مدرسه با یک بابایی دعوایم شد. چیزی در حدود سی ثانیه بیش تر طول نکشید، از سه جای بدنم خون چکّه می کرد (البته خوش بختانه هر سه جا مربوط به بالا تنه ام بود. به هر حال از همان کودکی آدم ناموس پرستی بودم). همان روز بود که فهمیدم بهتر است که دور لینچان شدن را خط بکشم. در همان روزها احساس کردم یک ستاره ی کشف نشده ی فوتبال هستم. (به هر حال به جز کانتونا و واکاشیزوما، کم تر فوتبالیستی کنگ فو کار بود) حتی یادم می آید یک بار توی محل هت تریک هم کردم. اما در کارنامه ی سال اول راهنمایی، نمره ی ورزشم پانزده شد! خوش بختانه چند تا درس دیگر را هم پانزده شدم تا این شکست زیاد به چشم نیاید. بزرگ تر که شدم به این نتیجه رسیدم علی رغم همه ی این چیزها، آدمی جالب و دوست داشتنی هستم اما یک بار در جشن تولد یک بنده خدایی، مادر همان بنده ی خدا در یک اقدام شجاعانه اقدام به اولویت بندی و درجه بندی بچه های دوست داشتنی کرد که از میان ده نفر من حتی دهم هم نشدم. یعنی تا شماره ی نه را بیش تر نگفت. راستش الان که به ماجرا نگاه می کنم باز جای شکرش باقیست که طرف فحشی، چیزی به من نداد. وارد دوران طلاییِ پیش دانشگاهی که شدم به خودم گفتم: ببین پسر! درست است که تو فوق العاده نیستی، ولی انصافاً گلابی هم نیستی. چند ماه بعد، آقای دیفرانسیل امتحان گرفت و نمرات همه ی بچه ها تقریباً از چهارده به بالا شد. این که می گویم تقریباً، به این خاطر است که من، یک و بیست و پنج صدم شدم! بله. درست حدس زدید. در همین لحظه به من ثابت شد که گلابی تشریف  دارم. البته این نمره چیزهای دیگری را هم به من ثابت کرد. جالب این جا بود که مادرم همه ی این ها را یک اتفاق می دانست (نگاه مادرم به وضعیت تحصیلی من چیزی شبیه نگاه کفاشیان به اتفاقات فوتبال بود. مثل کسی که در مکتب شوونیسم تحصیل کرده). حالا که به ماجرا نگاه می کنم تمام سعی خودم را می کنم تا مبادا در مورد خودم قضاوتی کنم. نکته ی کثافت ماجرا این جاست که چند ماه پیش احساس کردم آدم خوبی هستم. ولی درست چند هفته بعد . . .

 

 

                                                                                                                       سلام . . .