تا بوده . . . تا بوده . . . تا بوده . . .
یک چیزی شبیه نامه یا شاید هم درد نامه و رنج نامه و از این قبیل خزعبلات نوشته بودم ولی یادم رفت که وارد فلش کنم و بیایم کافینت. (دقیاقاْ به همین سادگی و مسخرگی!)
تنها چیزی که از نامه یادم مانده همان آخرهایش بود که با یک عروسک کوچک که غمگین بود (دلیل غمگین بودنش من بودم) خداحافظی کرده بودم.
این روزها تصمیم گرفتم جز با ذاتم با همه چیز بجنگم.
و یادم باشد که تنهایی و سکوت و تاریکی حتی اگر چیز بدی هم باشد ممکن است تقدیر باشد.
در حال حاضر به صاحب کافینت فکر می کنم. مرد مهربانیست. مودب و کم حرف. دوست داشتم جای او بودم. یا جای زنش. یا بچه اش. البته فکر نکنم بچه داشته باشد. اصولاْ بچه خوب است. نمک زندگیست. ولی فکر کنم دعوا نمک زندگیست! به هر حال هر گهی که نمک زندگیست من دوستش دارم. و از آن جا که نمک . . .
مزخرف کافیست
سلام . . .
شاید در حالت عادی بتوان با یک تکه ی بزرگ کیک و یک لیوان نوشابه ی سرد و یک سی دی که پر از فیلم های . . . خوب باشد، شب خوبی را سپری کرد. اما در یک هوای سرد هیچ کدام به درد نمی خورد. در هوای سرد باید نوشت. داغ و تازه. از زخم. از درد. شاید سقف سرد آدم هم به فنا برود. اما ریختن بعضی از عرق ها و خروج بعضی از اوره ها به همه چیز می ارزد. برای گرم شدن می نویسم. البته اگر اسمش نوشتن باشد.