دلم زلزله می خواهد. یک زلزله ی زیاد ریشتری. دلم خشم خدا می خواهد. دلم می خواهد مشت های گره کرده ی خدا روی سر من و مردم شهر فرود بیاید. دلم می خواهد طومار زمینیان پیچیده شود. آن هم به دست شخص خدا. دلم می خواهد خدا از فاصله ی خودش تا این پایین جفت پا بپرد و همه چیز را له کند. دلم می خواهد تنها چیزی که خلق شود یک ویرانی بی کم و کاست باشد. دلم می خواهد رحمانیت خدا به اندازه ی تمام کاستی هایش باشد. دلم می خواهد همه زیر آوارهایی که خدا پایین ریخته، دفن شوند. حتی کودکی که در گهواره دلواپس "هیچ" است. حتی زنی که مومنانه و دلپذیر مردش را انتظار می کشد و مرد تشنه ی دیدار و بوسه های مستمر است. دلم می خواهد همه بمیرند و آن لحظه که حتی یک نفر هم برای به صدا در آوردن ناقوس مرگ نمانده، خدا، آه! همان خدای لعنتی! روی زمین سجده کند و 9 ماه تمام اشک بریزد و سیل بیافریند تا لاشه های متعفن مردمان را از روی زمین پاک کند. و بعد پشت دستش را داغ کند تا دیگر روی این توپ کثیف، کسی را نفرستد.

آری. دلم زلزله می خواهد. یک پایان مطلق. یک تاریکی جاودان.

 

                                                                                                سلام . . .