گذشته را که نگاه می کنم گیر می کنم. زیاد. آن قدر که نمی دانم اگر چرتکه بندازم می ارزد که برگردم یا نه.

گذشته پر از حادثه های کوچکیست که آخرینش نگاه های کودکانه ی پرنده ی زخمی و غریبی بود که نه در غربتش آشنا بودم نه در زخمش مرحم.

گذشته را که نگاه می کنم نه جلادوار سر آرزو و رویایی را بریدم نه فرشته وار عطشی را فرونشاندم.

دلم که برای خودم می سوزد می نشینم و گناه همه چیز را به گردن سرنوشت بد سیرت می اندازم و آه می کشم و می گویم کاش سرنوشت عقیم بود و این همه فاصله نمی زایید.

نه. درس نمی گیرم. مومنانه از درد دیگران خبر می گیرم و درد می کشم و فتوای یاری می دهم و زیر آوار همه ی اداعاهایم خفه می شوم و از غم دیگران کم که نمی شود هیچ. اضافه هم می شود.

گذشته را که نگاه می کنم دل چرکین می شوم از خودم. از چشمانم و اعتقادی که خوب بودنش نمی تواند عمل احمقانه اش را خنثی کند.

حالا که همه چیز را نگاه می کنم تنها همین ها را می بینم.

از من همین ها مانده

تلخ و نا تمام

همین




                                                                                                                     سلام . . .