پاییز . . .
پاییز فصل عجیبیست. نه زمستان را به پشیزی حساب می کند نه به تابستان روی خوش نشان می دهد.
پاییز فصل عاشقیست. مهیا شدن برای شب های بلند و بلندتر.
پاییز یعنی یک تابستان بیمار و یک زمستان رام شده و یک خروار خاطره.
پاییز دوران قاعدگی زمین است و برگ ریزانش خروج خون چرکین. همان حجامت معهود.
پاییز یعنی خون. یعنی غم. یعنی زندگی. یعنی دلی که می گیرد تا زکات بودنش را بدهد.
پاییز یعنی دلت می گیرد از بس که برای دل گرفتگی کسی مرحم نبودی.
پاییز . . .
پاییز طولانیست. خنجرش تا دسته در سینه ی تابستان است. این حق تابستان بود. تابستانی که انتقام بهار را نگیرد . . .
پاییز طولانیست. زمستان تا جان بگیرد از کیسه ی تلخ پاییز خرج می کند.
روزگاری شده برای خودش.
دلم می خواهد یقه ی تقویمم را بگیرم تا این قدر خاک مرده روی فاصله ها نپاشد.
سلام . . .
شاید در حالت عادی بتوان با یک تکه ی بزرگ کیک و یک لیوان نوشابه ی سرد و یک سی دی که پر از فیلم های . . . خوب باشد، شب خوبی را سپری کرد. اما در یک هوای سرد هیچ کدام به درد نمی خورد. در هوای سرد باید نوشت. داغ و تازه. از زخم. از درد. شاید سقف سرد آدم هم به فنا برود. اما ریختن بعضی از عرق ها و خروج بعضی از اوره ها به همه چیز می ارزد. برای گرم شدن می نویسم. البته اگر اسمش نوشتن باشد.