تبليغاتX
آفتاب پاییزی


آفتاب پاییزی

بادبادک ها برای چه کسی به صدا در می آیند

من اصولاً در اوقات فراغت کمی فکر می کنم. البته نه خیلی. و فکر های خوبی هم می کنم. البته منظورم این است که خوب فکر می کنم. و می توان گفت که نتایج خوبی هم می گیرم. نتایج خوب شاید بار معنایی داشته باشد. پس بهتر است بگویم نتایج درست. یا نتایج منطقی. یا نتایج ریاضی یا . . . یا هر چیز مزخرف دیگر. بله داشتم می گفتم. در این نتایج مدام خودم را می بینم و جیب پر از خالی ام را. دست خودم نیست دیگر. دست فکرم است. هر چه قدر هم می خواهم همه چیز را یک طور دیگر ( مثلاً سهراب سپهری وار ) ببینم باز هم چشمم به سیب زمینی و پیاز سرخ کرده ای می افتد که قرار است با پیاز خام بخورم. البته از نظر مارکس فهمیدن این موضوع ( حالا دقیقاً پیاز را ذکر نکرده اما خب منظورش همین بوده. ) یعنی آگاهی طبقاتی و این یعنی حرکت به سمت انقلاب اول که همان انقلاب بورژوازیست. در این میان دلم می خواهد یک چیزی مثل ماشین که از نظر مارکسیست ها به ابزار تولید گفته می شود، از ارتفاع 23 متری توی سرم بخورد تا یادم باشد که نیم ساعت است این جایم و پول کافینت هم ندارم و مدام مزخرف می گویم.

 

 

                                                                                                                       سلام . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:58 توسط حسین| |

این روزهای غربت و ابری و صدای تلفن و بغض و اشک خواهری ۶۰۰ کیلومتر آن طرف تر که نمی توانم آرامش کنم و باز می مانم با هزار خاطره ی بچگی و . . .

این جایم خواهر

به یادت هستم

زیبا باش

مثل اشک هایت

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:34 توسط حسین| |

اوضاع خوب است.

همه چیز رو به راه.

اتفاق تازه ای پیش نمی آید.

صدا و سیما دروغش را می گوید.

پینوکیو هم همین طور.

پدر زن پینو کیو هم هنوز زنده است.

نیروی افتضاحی هم ما را ارشاد می کند.

با هم بودن جرم است.

قیمت میوه هم در حد مزخرفات حکومت بالا رفته است.

مخابرات هم دست ۴۰ دزد بغداد افتاده.

در دانشگاه بسیجیان عزیز بحث علمی می کنند. ( فکر کنم از نشانه های ظهور است.)

هر کس که زورش برسد زور می گوید.

جدول ...شعر گویان مملکت مثل گذشته است:

۱: پینو کیو با ۴۵۶۷۴۶۷ مورد در هفته.

۲: صدا و سیما با ۴۵۶۷۴۶۷ مورد (رتبه ی دوم به علت تفاضل گل بالای پینوکیوست. ).

۳: ...............

در کل تنها چیزی که می توانم بگویم این است که اگر بنزین نداشتین می توانید در باکتان بشاشید و نگران هم نباشید. به هر حال چند سالی هست که در مملکت از همه جهت ریده می شود و باز چرخش می چرخد. دیگر یک باک و کمی اوره که قابل ندارد.

 

 

                                                                                                           سلام . . .

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:45 توسط حسین| |

من بی ادب نیستم.

شاید هم باشم.

اما این حرف ها از روی بی ادبی نیست.

شاید هم باشد.

و آن روز با غزل در صحن مقدس دانشگاه بودیم و غمگین نبودیم و اما خوشحال هم نبودیم و ما راه می رفتیم و در کنار هم راه می رفتیم ( فکر بد نکنید. فاصله را رعایت می کردیم ) و جناب مثلاً آقای مثلاً رئیس دانشگاه با پژوی سفیدش از کنار ما گذشت ( آری. گذشت ) و بوق زد ( احسنت ) و در واقع بوق را برای من زد و باز هم در واقع با بوق مرا صدا کرد ( احتمالاً به علت تعمیر الگوی مصرف حرفی نزد. یا شایدم به یک جایش فشار می آمد که حرفی بزند. به کجایش؟!! بله به همان جایش ) و مرا به خود فراخواند و من به سوی او رفتم و او ( در حالی که دهانش بوی صدا و سیما را می داد ) از من سئوال کرد: چرا شما با آن خانوم صمیمی هستید؟!!!!!  و این که: درست نیست شما با آن خانوم صمیمی باشید!!!! ( به روح (ره) عین جملاتش را گفتم ) و من به او گفتم شما موجود وفادار چه کسی باشی که این را می گویی؟ ( البته دقیقاً این طوری نگفتم ) و او گفت که من ریاست هستم و بعد او رفت و من چیزی نگفتم ( شاهدان عینی ماجرا این رفتن در سکوت را به گذر آنارشیسم به سمت سوسیال دموکراسی تعبیر و تفسیر کردند. ) و از آن روز به بعد یک سئوال از مغزم تا پایین ( بله. تا پایین ) مرا می سوزاند که چرا او باید به ما بگوید که شما نباید که صمیمی باشید؟!!! به راستی ما کی یا چی هستیم؟ این جا کجاست؟ او کیست؟ او چیست؟ صمیمیت فحش است؟ بد است؟ آیا مثلاً اگر لگد بزنیم خوب است؟ ( بله همین یک سئوال )

رفت از پی آن روز و روزهای دگر هم و من نصیحت آن بزرگ مرد را درست مثل خودش واز او بزرگ ترش ( خیلی بزرگ ترا!! ) به یک جایم سپردم. ( به کجایم؟!! بله به همان جایم. )

 

                                                                                                              سلام . . .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:26 توسط حسین| |

روز های خوبی نیست. مریض شده ام. 13400 تومان خرج قرص و سرم و آمپول و اینا شد. سرم درد می کند. سرفه می زنم. هنوز آنفولانزای خوکی نگرفته ام. دیاکو زنگ می زند. شبنم را هر روز می شنود. حالش خوب است. غزل برایم سوپ می آورد. سوپش زیاد است و خوش مزه. همه را می خورم. ولی سوپ آدم را سیر نمی کند. اخبار تلوزیون را نگاه نمی کنم تا حالم بدتر نشود. روز های خوبی نیست.  قیمت گوشت و میوه تفاوت چندانی با هم ندارند. سویا جانشین بدی نیست. مثل گوشت است. و دم و بازدمی که شبیه زندگی است. پول کافینت زیاد می شود. کتاب خانه ی دانشگاه پولم را نمی دهد. قرص هایم را سر وقت می خورم اما فایده ندارد. کودک شده ام. نوازش می خواهم و بوسه. بوسه ای بی ترس از شیوع این زکام نامراد. و کمی لبخند کدوئین هم اگر باشد بد نیست. روز های خوبی نیست. باران نمی بارد. دریا نمی روم. شاملو نمی خوانم. مهر می خواهد تمام شود. بخاری را هنوز وصل نکردیم. صبر پتو هم حدی دارد. این جا ساکت است. دلم می گیرد. دلم سفر می خواهد. کمی نارنگی و پفک و دوغ می خواهم با آب انار ترش. اما برای گلویم خوب نیست. درست مثل این چند روز که اصلاً روز های خوبی نیست.

 

                                                                                             سلام . . .

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:16 توسط حسین| |

شب سردی نبود. باران می بارید. نم نم. خیلی نم نم. ساعت تقریبا دیر وقت بود. بیرون رفتم. برای پیاده روی. برای هوای آزاد. برای خلوت خیابان. روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشستم. یک باجه ی تلفن کمی آن طرف تر بود. پسر جوانی صحبت می کرد. خیلی آهسته و شمرده حرف می زد. نفهمیدم چه می گفت. ولی صدایش آرام بود. صدایش خیلی آرام بود. آرام و سرد و تلخ و غمگین و هر چیزی که می توانست شب را تا قیامت به صبح نرساند. گوشی را گذاشت. خودش ولی همان جا ایستاد. شانه هایش آهسته آهسته شروع به لرزیدن کرد. پسرک آهسته تر از صحبت کردنش گریه می کرد. شب سردی شد.

    

                                                                                                                          سلام . . . 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:12 توسط حسین| |

بله

من مهمان داشتم

او کسی نبود جز یک عدد امیرو

او آمد

او در باران آمد

برای او غذا پختم

میوه گرفتم

تخمه ی آفتاب گردان گرفتم

کنار دریا رفتیم

آن جا غذا خوردیم

و دوغ البته

به گربه ها هم دادیم ( غذا البته )

و همه ی این ها با پول امیرو البته

و این یعنی مهمان نوازی در دهه ی نزدیک به قیامت

به عبارتی جا از ما هزینه از شما

 

 

                                                                                                                   سلام . . .

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:37 توسط حسین| |

کاروان

في لحظه به سبب راحت اعصاب، جادو جعبه را به کار می گماریم. هذا الرجل که صاحب الفراست است و صاحب الصنادیق ( ج.صندوق ) بود که درر پاشیدندی و شاه بیت، فی الامور الریاضیه ( ورزشی ). و خلق را پند دادندی و اندرز که همان دو صد جاسوس که خصم بکردندی و هذا باجناق را در المپیک سیاه نماییدند و کم توان، جملگی در خبط بوده اند و ایضاً نادان و سفیه. و نیز همه نقد ها را از باجناق دور بدانسته و شروط الموفقیت در المپیک را همی در مدال نمی دانسته و ما نیز که پرسش بکردیم، همه پاسخ ها را یافته و اینک به سبب تنویر الافکار، همه شروط موفقیت ها را اعلام می کنیم:

الاول: همانا ورزش کار نیتش ورزش بوده و تربیت تن، تا در جهت اهداف الاسلامیه فی مملکت الاسلامیه کوشا همی شوند. که این خود چند مدال بها دارد.

الثانی: همانا حضور بوده که ممارست اگر داشته باشد در رکاب شریف نیا جان حضور رسانیده در مجلسه التنفیذه. و این نیز به سبب راحت روح چندین مدال بها دارد.

الثالث: همانا انصراف باشد  و امتناع از پیکار با صهیونیست غاصب. که این فقره را دو صد مدال بهاست.

فی الجمله مدالی که در بلاد شرک کسب شود را بهایی در آن نیست. و همانا که در آن شک باشد و غفلتی شگرف در آن نهفته باشد. پس درود بر جمله ی دلاور مردانی که در ممالک خارجه یدین و سینه را به این فلز کم بهای مملو از ناپاکی آراسته ننماییدند.

 

و السلام علیکم ورحمة الله و برکاته . . .  

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:48 توسط حسین| |

 

شب است

آه . . .

و من بیرونم

و حتی

تاریک هم هست

کسی هم نیست

جز دو سوسک

آری

دو سوسک

که سیاه بودند

و شاید

قهوه ای سوخته

شاید

نمی دانم

و با هم

برای آینده

برای فرداها

مشغول بودند

آری

آن ها

تولید مثل می کردند

و من

ایمان آوردم

نه به آغاز فصل سرد

به این که

حتی

سوسک هم نشدم

بله

 

 

                                                                                        سلام . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:3 توسط حسین| |

عشق یعنی این که تو ماشین نداری . . . راه هم طولانیه . . . غزل هم خسته . . .

ولی می گه که عاشق پیاده رویه . . . .

 

 

 

                                                                                                              سلام . . .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 19:7 توسط حسین| |


Design By : Night Skin